شش اثر معنوی شهرستان نطنز در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید.۱۳٩٢/٦/۱۸

سرپرست اداره میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری شهرستان نطنز طی گزارشی اعلام کرد :  

فرهنگ غنی شهرستان نطنز و وجود آیین  ها و مراسم سنتی و مذهبی منحصر به فرد آن لزوم توجه بیشتر به حفظ و پویایی این آثار را نشان می دهد  . وی افزود

 

طی سالهای اخیر  تلاشهای فراوانی در راستای ثبت برخی از آثار معنوی شهرستان به عمل آمده که سرانجام شش اثر از این آثار معنوی در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید .

داوود عرب عامری در ادامه شش اثر معنوی را به شرح ذیل اعلام نمود :

 

ردیف

مشخصات اثر معنوی

شماره ثبت ملی

تاریخ

1

گویش ابیانه

46

16/12/88

2

آیین نخل گردانی ابیانه

603

22/6/91

3

آیین جغجغه زنی ابیانه

602

22/6/91

4

خراطی سنتی نطنز

482

22/6/91

5

مهارت ساخت سفال و سرامیک نطنز

483

22/6/91

6

هنر اجرای تعزیه   نطنز

600

22/6/91

 

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

روایت‌هایی درباره‌ی «تحفه‌ی نطنز» / سوغاتی که ضرب‌المثل شد۱۳٩۱/٤/٢۱

فرهنگ عامه در هر کشور بخش‌های مختلفی مانند آداب و رسوم،‌ آیین‌ها‌، واژگان‌، گویش‌، رفتار اجتماعی‌ و ضرب‌المثل‌ها را دربرمی‌گیرد. گاهی با گسترش واژه‌های مورد استفاده در هر فرهنگ، آن واژه بین مردم بیشتری عمومیت می‌یابد؛ «تحفه‌ی نطنز» نمونه‌ای است که به‌عنوان یک ضرب‌المثل مدت‌هاست در سطح جامعه عمومیت پیدا کرده است.

یک پژوهشگر درباره‌ی تحفه‌ی نطنز به خبرنگار سرویس میراث فرهنگی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: از گذشته‌های دور، تحفه‌ی نطنز تحت عنوان هدیه‌ی نطنز، مشهورترین گلابی در سطح کشور بود که در نطنز به عمل می‌آمد. اصطلاح «گلابی شاه‌میوه» در نطنز به تحفه‌ی نطنز معروف بود، به اندازه‌ای که استفاده از این اصطلاح هنوز هم در میان مردم رایج است.

سیداحمد محیط طباطبایی با بیان این‌که اکنون تحفه‌ی نطنز در میان مردم به‌عنوان یک ضرب‌المثل کاربرد دارد، توضیح داد: وقتی کسی از جایی هدیه‌ای بیاورد، ولی ارزش هدیه‌اش به اندازه‌ای نباشد که در شأن آن مکان باشد، به آن تحفه‌ی نطنز می‌گویند.

یک ایران‌شناس نیز در این‌باره معتقد است: اصطلاح تحفه‌ی نطنز جزو فرهنگ و اصطلاحات عامه‌ی مردم محسوب می‌شود و بیشتر در میان فرهنگ مردم کوچه و بازار باید به‌دنبال آن گشت.

زاگرس‌زند با اشاره به تعریفی که از تحفه‌ی نطنز در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده است، اظهار کرد: براساس تعریف بیان‌شده برای این کلمه، اصطلاحاتی مانند «طرفه‌ی بغداد» و «تحفه‌ی طراز» هر کدام یک شأن دارند و یک اصطلاح ادبی هستند که گاهی معنای طنزآمیزی پیدا می‌کنند، به این ترتیب که وقتی مردم می‌خواهند چیزی را که ارزش چندانی ندارد، ارزشمند کنند، از این کلمه استفاده می‌کنند.

اما دکتر جعفر قنواتی ـ مردم‌شناس ـ در این‌باره به خبرنگار ایسنا گفت: مشابه این کلمه در مثنوی مولوی نیز وجود دارد. تحفه‌ی نطنز در مثنوی، مثال آبی است که یک عرب بادیه‌نشین برای حاکم بغداد به‌عنوان بهترین تحفه ببرد.

او این کلمه را با واژه‌هایی مانند «زیره به کرمان بردن»‌ یا «خرما به بصره بردن» مشابه دانست و بیان کرد: در مکانی که از یک نمونه جنس، به تعداد زیاد و فراوان وجود داشته باشد، می‌توان این اصطلاح را استفاده کرد. در واقع، فرهنگ فارسی به فرهنگ عربی بسیار نزدیک است.

به گزارش ایسنا، «تحفه‌ی نطنز» در فرهنگ عامه، کنایه از نمونه‌ای نادر و کم‌یاب است که درباره‌ی هر شخص یا هر شی‌‌ای می‌تواند مصداق پیدا کند؛ اما بیشتر سالخوردگان و راویان تاریخ، فرهنگ اجتماعی و ادبیات نطنز بر این عقیده‌ هستند که تحفه‌ی نطنز به‌نوعی محصول خشکبار تشکیل‌شده از میوه‌ای به نام «الک» (از خانواده‌ی هلو که طعمی شیرین دارد و فقط در آبادی‌های نطنز به‌دست می‌آید)، مغز گردوی آسیاب‌شده و خاک قند گفته می‌شود که در اصطلاح محلی به آن «جوزقند» می‌گویند و برخی به آن گرد دارچین و هل اضافه می‌کنند؛ ولی بسیاری از مردم دیگر، «گلابی» را تحفه‌ی نطنز می‌دانند، چراکه از نظر طعم و مزه در نوع خود بی‌نظیر است و بی‌نظیری آن به‌دلیل ترکیبات خاک، آب و هوای ویژه‌ی نطنز دانسته می‌شود.

اما حالا از آنجا که مرغوبیت این تحفه‌ از دوران گذشته کمتر شده است، فقط نام آن را در میان کلمات محاوره‌یی مردم و لغاتی که گاهی برای زیرسؤال بردن ارزش یک هدیه و حتا یک شخص به کار می‌رود، می‌توان شنید.

منبع:نطنز2006

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

پسرم می‌گفت برایم زن بگیر تا آرزو به دل شهید نشوم۱۳٩٠/٩/٢٢

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، بی شک عقیله ی بنی هاشم ، بانو زینب (سلام الله علیها) نماد مقاومت ، شجاعت و درایت است. این بانوی معظمه یک یک عزیزانش را برای رفتن به رزمگاهی که می دانست بازگشتی در آن نخواهد بود، بدرقه  کرد و همین دختِ  فاطمه(صلوات الله علیها) بود که  پس از آن همه مصایب ، خصوصا فاجعه از دست دادن برادرش حسین(صلوات الله علیه) با صولت حیدری و صبر جمیلش در حالی که به اسارت در آمده بود، یزید و همه شکوه جلال فرعونی اش را  چنان به سخره گرفت که گویی همه دنیا در دستان او مضحکه ای بیش نیستند و اوست که در بند ، از هر آزادی آزاده تر است. 

قرن ها یکی پس از دیگری گذشت و رسید عصری که قرار بود مردمانی را عیار بسنجد که می گفتند ای کاش ما نیز در کنار کربلائیان می‌بودیم. وقتی عرصه برای سنجش آماده شد مرد و نامرد از هم جدا شدند و راستگویان تحت پرچم امام روح الله نشان دادند که اگر بودند در ظهر عاشورا اکنون شاید تاریخ گونه ای دیگر رقم می خورد.

آنچه خواهید خواند گفتگو با پدر و مادر سه شهید (ماشاءالله، نورالله و محمد ملاشریفی) است. آنها نیز چونان زینب(سلام الله علیها) بهترین عزیزان خود را برای جهاد در راه خدا به قتلگاه یزیدیان فرستادند و امروز با اقتدار کامل از آرمانشان پاسداری می کنند، بدون کوچک ترین لرزشی.

 

  مشرق: خودتان را معرفی کنید.

 مادر: بسم الله الرحمن الرحیم. صغری جلالیان هستم ، مادر شهیدان (ماشاءالله، نورالله و محمد) ملاشریفی . ما اهل یکی از روستاهای نطنز اصفهان هستیم.

پدرم مرد بسیار مومنی بود و به حلال و حرام اعتقاد کامل داشت. به یاد دارم که در کودکی ۳ یا ۴ ساله بودم که به همراه ایشان از جلوی باغی می گذشتیم، بادامی روی زمین افتاده بود، من دولا شدم بادام را برداشتم تا بخورم. پدرم فورا آن را از دستم گرفت و پرت کرد داخل باغ و گفت این مال مردم است و ما اجازه نداریم بخوریم.

پدرم کشاورزی می کرد و گندم و جو می کاشت. گوسفند هم داشتیم، همیشه به برادرهایم می‌گفت مواظب باشید گوسفندهایتان در زمین مردم نروند.

به یاد ندارم که پدرم حتی دو رکعت نمازش را در خانه خوانده باشد، همیشه به مسجد می رفت. برای نماز صبح بیدارمان می کرد و می گفت بچه ها بیدار شدید، صبح صادق است باید برای نماز برویم مسجد.

پدرم چون روز عید قربان به دنیا آمده بود اسمش را گذاشته بودند «حاجی». همیشه با ناراحتی می گفت این دیگر چه اسمی است؟! دوست داشتم اسمم از اسماء ائمه بود.

ده ساله بودم که ایشان یک روز صبح آمد به برادم گفت مصطفی پاشو بریم سر زمین. از رفتنشان مدتی نمی گذشت که خبر آوردند مش حاجی از روی چوبی افتاده. وقتی می روند بالای سرش متوجه می شوند فوت کرده.

وقتی پدرم فوت کرد یک شب خوابش را دیدم، ایشان همیشه محاسنش بلند بود. با همان ظاهر همیشگی آمد خانه ما گفتم: بابا مگر شما نمرده بودی؟ گفت: چرا. پرسیدم انجا با چه کسانی هستی؟ جواب داد: با مومنین و مومنات، مسلمین و مسلمات.

مادرم هم زن مومن و با خدایی بود. تربیت بچه ها به عهده ایشان بود و در کارها کمک پدرم می کرد.

بانو صغری جلالیان، مادر شهیدان ملاشریفی

«حاج حسن»  پدر شهیدان ملاشریفی

 

مشرق: چند ساله بودید که زدواج کردید؟

مادر: ما با همسرم همسایه بودیم. پدر ایشان حاج حبیب هم بسیار آدم مومنی بود و چند جدش پشت هم روحانی بودند. پدرم هر وقت سوال دینی داشت از پدر ایشان می پرسید. حاجی تک پسر بود. ۱۸ سالش بود و من هم ۱۶ ساله بودم که عقد کردیم، یک سال هم عقد کرده بودم بعد عروسی کردیم. مهریه ام هم زمین و باغ بود. عروسی خوبی هم گرفتیم. قدیم ها عروسی جدا بود و فامیل داماد شب می آمدند عروس را می بردند. خانه پدر شوهرم زندگی می کردیم. سه ماه بود ازازدواجمان می گذشت که همسرم را بردند برای سربازی.

عمه همسرم زن کدخدای ده بالایی بود که با کدخدای ده ما با هم مشکل داشتند. کدخدای ما کاری کرد که شوهر عمه ایشان مجبور شد مدتی از خانواده اش دور شود که همسرم گاهی شب ها می رفت پیش آنها تا تنها نباشند. کدخدا می گفت نباید بروی خانه آنها تا خانواده اش سختی بکشند اما همسرم گوش نمی داد و می رفت. به همین علت کدخدایمان با شوهر من هم دشمن شده بود. یکی از آشناهایمان به همسرم گفت اگر اینجا بمانی کدخدا اذیتت می کند پولی بده تا اعزامت کنند تهران. این شد که سال ۵۳ مجبور شدیم به تهران مهاجرت کنیم.

 

مشرق: زمانی که آمدید تهران، کجا ساکن شدید؟

مادر: اول که آمدیم منزل عموی حاجی ساکن شدیم. بعد از مدتی نزدیک خیابان مولوی خانه ای با  برجی ۴۰ تومان اجاره کردیم. همسرم کارگر بود مدتی هم راننده تاکسی بود. ما در تهران تنها نبودیم چون بعضی از اقواممان اینجا زندگی می کردند. چند سالی که تهران بودیم در همان اطراف مولوی خانه ای به مبلغ ۳۴ هزار تومان خریدیم.

 

مشرق: حاصل ازدواجتان چند فرزند است؟

مادر: ۹  فرزند داشتیم که سه تا شهید شدند. الان سه دختر دارم و سه پسر. ماشالله و نورالله و محمد هم شهید شدند.

 

مشرق: اسم بچه ها را چه کسی انتخاب می کرد؟

مادر:  پدرشان و خودم.  پسر خاله‌ای داشتم که خیلی آدم خوبی بود. با هم همسایه بودیم. آن وقت من دختر خانه بودم. وقتی صدایش می کردند ماشالله من خیلی خوشم می‌آمد، می گفتم اگر خدا به من پسر دهد اسمش را حتما می گذارم ماشاءالله. این شد که اسم اولین فرزندمان را به همین نام گذاشتیم. هر کدام از بچه هایمان هم که به دنیا آمدند  پدرشان در گوششان اذان می گفت.

 

مشرق: شیطنت هم می کردند؟

مادر: شاید باور نکنید اما من با ۹ تا بچه و مستاجری نفهمیدم بچه‌ها چطور بزرگ شدند، از بس خوب بودند. بچه ها فقط سر مریضی هایشان من را اذیت کردند و اگر نه شر نبودند. اگر هم گاهی با هم دعوا می کردند تا ماشاءالله می گفت بسه، تمامش می کردند. بچه ها حرفش را خیلی قبول داشتند.  

 

مشرق: نماز خواندن را از کی یاد گرفته بودند؟

مادر: از پدرشان. ایشان همیشه به مسجد می رفت. ماشاءالله گاهی دیر می آمد خانه. پدرش می گفت: چرا دیر میایی؟ سر راهش مسجد بود، می گفت: می رم نماز می خونم بعد میام. پدرش باور نمی کرد. یکبار زهرا دخترم را فرستاد گفت بابا برو ببین ماشاءالله کجا می ره که دیر میاد؟ زهرا رفت و آمد،  گفت: می ره مسجد.

 

مشرق: مقلد چه کسی بودید؟

مادر: آیت الله بروجردی. بعد هم امام. رساله ایشان را هم داشتیم اما صفحه اولش را کنده بودیم. آن زمان پایین میدان قیام می نشستیم. ساعت ۱۱ شب بود دیدم ۳ نفر از کلانتری آمدند خانه ها را می گردند. وقتی رسیدن خانه ما، ماشاءالله دراز کشیده بود. بلندش کردند و خانه را زیر رو کردند. حالا از شانس ما رساله امام در زیر زمین بود و بچه ها همان روز لازم داشتند و خوانده بودند. رساله روی کمدی بوده که دست بچه ها می خوره و می افته پشت کمد. همین شد که  ساواکی ها پیدایش نکردند.

 

مشرق: چطور با امام آشنا شده بودید؟

مادر: سخنرانی ایشان در قم باعث شد ایشان را بشناسیم.

 

مشرق: از کی بچه ها وارد مبارزات سیاسی قبل از انقلاب شدند؟

مادر: ماشاءالله سرباز بود در همدان. برادرم ارتشی بود وقتی دوره مقدماتی پسرم تمام شد او را برد در ارتش و سرباز نیرو هوایی شد. ماشاءالله صبح می رفت سربازی بعد ازظهر می‌آمد و لباسش را عوض می کرد می رفت در تظاهرات و پخش اعلامیه شرکت می کرد. پدرش خیلی ناراحت می شد، می گفت اگر گیر افتد چون سربازه پای همه ما وسطه. شب‌ها به من می گفت ببین لحاف پسرت هست اما خودش نیست. من اصلا دعواش نمی کردم و به پدرش هم نمی گفتم که مثلان الان رفت. در ۱۷ شهریور صبح آمد گفت بابا کفشم پاره شده پول بده برم کفش بخرم. پدرش گفت باشه اما بیرون نرو، امروز همه جوانهایی را که می روند بیرون می گیرند. من و دخترم رفتیم جلوی در ببینیم چه خبره که دیدیم ماشاءالله آمد پایین و با همان کفشهای پاره رفت و از دور برگشت نگاهی به ما کرد. باباش گفت: ماشاءالله کو؟ گفتیم رفت!

 

پدر: آن روز ماشاءالله در میدان ژاله تیر می خورد و دوستانش می برندش بیمارستان معیری. بعد دو نفر آمدند در خانه و گفتند پسرت تیر خورده بردیمش بیمارستان.   

ما رفتیم بیمارستان، نگهبان اجازه نمی داد من بروم داخل. گفتم بابا پسرم این جاست، زخمی شده گفت باشه، نمیشه بری. گفتم پس یه تیر هم به من بزن. این حرف را که زدم نگهبان که کامل مردی بود به من گفت من رویم را بر می گردانم برو داخل من تو را ندیدم

در اطلاعات بیمارستان هر چه قدر دفاتر را زیر و رو کردن کسی به نام ملاشریفی پیدا نشد. رفتم جلوی اتاق عمل پرسیدم ماشاءالله ملاشریفی در اتاق عمل است؟ موقعی که من داشتم حرف می زدم ماشاالله صدای من را شنید و صدایم کرد. اسمش را اشتباه گفته بود. گفت از ترس اینکه چون من سرباز نیرو هوایی هستم بیایند شما را اذیت کنند من اسمم را اشتباه گفتم.

برادر خانمم در نیرو هوایی کار می کرد و پسر عموی من هم سرهنگ آنجا بود. هر دوی اینها را گرفته بودند که چرا فامیل شما که آن طرفی است به ما خبر ندادید؟ پسر عمویم آمد به من گفت اگر شما نیایید گزارش بدید وضع ما خراب می شود. من رفتم نیرو هوایی. سرهنگی از من پرسید پسرت آنجا چه کار می کرد؟ گفتم: خانه ما میدان خراسان است، هر روز سوار می شود می آید میدان ژاله و از آنجا دوباره سوار ماشین می شود و می آید ستاد. وقتی آن روز از ماشین پیاده می شود در آن درگیری ها پای او هم تیر می خورد، واقعیت همین است. خانه ما و مسیر رفت و آمد پسرم معلوم است. مامور طاغوتی گفت: باشه می تونی بری.

من فورا رفتم بیمارستان که به ماشاءالله بگویم اگر آمدند سراغت هماهنگ با حرفای من جواب بده. بعد از ظهر که ما از ملاقات بر می گشتیم پسرم تعریف کرد که همین که شما رد شدید دوتا افسر آمند تا از من ماجرا را بپرسند.

همان روز با آمبولانس پسرم را می برند بیمارستان نیرو هوایی که هر چه پرسنل می گویند باید پدرش امضا دهد آنها می گویند ارتش پدر سرباز است. بعد از بهبودی هم معافیت پزشکی گرفت.

بعد از این ماجرا ماشاءالله وارد کمیته شد و بعد هم رفت سپاه.

 


 

 

 

 

مشرق: زمینه بروز فعالیت های انقلابی در بچه هایتان چه بود؟

پدر: نماز عید فطری که آقای مفتح خواند. ماشاءالله هم بود که قراره رفتن به میدان (شهدا) ژاله را با هم گذاشته بودند.

 

مشرق: در مدت فعالیت، کارشان به ساواک هم افتاد؟

پدر: بله. نورالله را در راهپیمایی گرفتند اما زود رهایش کردند.

 

مشرق:  موقع اعزام به جبهه با رفتن پسرانتان مخالفت نمی کردید؟

پدر: نه. اما سر پسر سوممان محمد، مادرش به او می گفت من دو پسرم را از دست دادم تو بمان درست را بخوان. اگر به جایی برسی بیشتر به درد مملکت می خوری. محمد گفت امام فرموده تنور جنگ را گرم نگه دارید و الان جنگ واجب تر از هر کاریست.

 

مشرق: جنگ که شروع شد کدامشان اول رفتند جنگ؟

مادر: ماشالله چون در سپاه بود ومربی پادگان امام حسین(ع). اولین بار در سن ۲۲ سالگی حدود ۴۰ روز رفت جبهه و دوباره برگشت و دو سه روز ماند. در این مدت دو دختر نشانش دادم تا ازدواج کند. اما گفت مامان من اگر شهید شدم که هیچ اما اگر نه بعد از جنگ هر دختری که شما بگویید را می گیرم. نورالله هم بعد از مشاالله رفت جبهه.

 

مشرق: زمانی که می خواستند بروند چطور بدرقه شان می کردید؟

مادر: وقتی محمد و نورالله برای بار آخر رفتند من نمی دانستم کجا می روند که بدرقه‌شان کنم. یکدفعه نورالله آمد اینجا. تازه ۴۰ روز بود که عروسی کرده بود. آمد به من گفت من دارم می رم جبهه. تا این را گفت من زدم زیر گریه . گفتم: رفتی یک دختر ۱۵ ساله را گرفتی، تو که می خواستی بری جبهه او را اسیر نمی کردی. گفت: مامان شوخی کردم گریه نکن. بعد گفت یکی از دوستانم دو سه روز داره می ره شهرستان، من می خوام جاش وایسم اگر چند روز نیومدم دلواپس نشو. بعد از چند روز زنگ زد، گفتم مادر نری جبهه ها! گفت: نه من در آشپزخانه کار می کنم. نورالله خیلی قد بلند بود. دوستانش تعریف می کردند همیشه بین بچه ها نفر اول بود. چند وقت جبهه بود و گاهی زنگ می زد. بعد از مدتی بی خبری خبر شهادتش را برایمان آوردند.

 

مشرق: محمد دفعه چندم بود که رفت جنگ و شهید شد؟

مادر: دفعه اولش بود و برادرانش دفعه دومشان بود.

 

مشرق: آخرین شبی که ماشاءالله که می خواست بره جنگ، یادتان هست؟

مادر: شبی که می خواست بره ما مهمان داشتیم. داماد عمویم برگشت به شوهرم گفت ببین عمو بالا شهر دو سهم نفت دادن اما پایین شهر همان پایین شهر است. ماشالله یک آیه خواند و به پدرش گفت: پدر مواظب باش! نکنه نماز و روزه بگیرید اما جایتان جهنم باشد.

صبح من بلند شدم دیدم برق روشنه. به خودم گفتم بچه ها یادشان رفته برق را خاموش کنند. امدم داخل حال دیدم ماشاءالله روی سجاده خوابش برده. ساعت حدودا ۳ شب بودم. موقع رفتن گفت مامان حلالم کن. از آب و قرآن ردش کردم و رفت.

 

مشرق: چه شد که راضی شدیدی محمد بره جبهه؟

مادر: محمد بدون اینکه به ما بگه رفت جنگ. بچه ام ۱۵ ساله بود که شهید شد.

 

مشرق: نورالله چندساله بود که ازدواج کرد؟

مادر: ۱۸ سالش بود که هم زن گرفت و هم شهید شد. من همیشه برای ماشاءالله گریه می کردم، می گفتم بچه ام آرزو به دل رفت. نورالله آمد گفت: مامان یادته همش میگی برادرم آرزو به دل رفته؟ نکنه یه روز هم این را برای من بگی؟ من زن می خوام. رفتیم برای دختر عمویش خواستگاری و ۴۰ روز هم با هم زندگی کردند. به عمویش در خواستگاری گفته بود من بعد از ازدواج هم جبهه می روم با این شرط اگر دخترت را می دهی بده. عمویش گفته بود مگه من مخالف جنگ و جبهه هستم؟ و موافقت می کند.

 

مشرق: زخمی هم شدند؟

مادر: بله. ماشالله زخمی شده بود و پایش هم عفونت کرده بود. به پدرش گفت: دوستام همه رفتند و بهشت پر شد، بعد کنار گیجگاهش را نشان داد و گفت قرار بود یک تیر اینجا بخورد اما نخورد و بهشت هم پر شد. وقتی شهید شد من گریه می کردم. خانمی دست من را گرفت گفت برو بچه ات را ببین چقدر نورانی شده، وقتی دیدمش همان جایی که نشان داده بود تیر خورده و شهید شده بود.

 

مشرق: چطور خبر شهادتش را دادند؟

مادر: ماشاءالله در تنگه حاجیان به شهادت رسید. نوه عمویش در فرودگاه بود. روز جمعه بود و اتفاقا اعلام هم کردند که سه شهید آوردند. من خودم هم در نماز جمعه شنیدم. نوه عمویش می بیند روی یکی از جنازه ها نوشته ماشاءالله ملا شریفی. برایمان تعریف کرد که باورم نمی شد، می گفتم: خدایا! یعنی این ماشاءالله خودمان است؟ رویش را که کنار زدم دیدم بله خودش است.

ایشان آمد به حاجی خبر داد. ما در خانه کرسی داشتیم و من داشتم جارو می زدم، برادرم تازه فوت کرده بود. بچه خواهرم آمد گفت: خاله لباست رو عوض کن برویم مراسم دایی. من همین که آمدم لب پنجره دیدم در کوچه قیامت است، گفتم خب به خاطر چهلم برادرمه. اما بعد فهمیدم جنازه پسرم را آوردند. بهم الهام شده بود انگار، چون قبل از اینکه با خبر شوم موقع کار برای خودم می خواندم و گریه می کردم عین عزادارها.

 

مشرق: چون ماشاءالله پسر اولتان بود، از شهادتش چه حسی داشتید؟

مادر: ماشاءالله اولین شهید محله مان بود. وقتی شهید شد من باورم نمی شد که تا سال بکشم. به خودم می گفتم داغ او من را می کشد. اما الان ۳۲ سال است که با این تن مریضم زنده هستم. ۱۰ ماه بعداز او هم نورالله در سر ل ذهاب شهید شد.

 

مشرق: چطور فهمیدید نورالله هم شهید شده؟

مادر: محمد برای شهادت ماشاءالله خیلی گریه می کرد اما برای نورالله گریه نمی کرد و می گفت: شهادت که گریه نداره. محمد که داشته می رفته جنگ یک آمبولانس جلویش را می گیرد و می گوید کجا می روی؟ محمد میگه برادرم جبهه است می روم پیشش. میگن اسمش چیه میگه نورالله آنها می فهمند که برادر این بچه هم که شهید شده در آمبولانس است، می گویند سوار شو ما می رسونیمت. محمد که سوار میشه ازش می پرسند برادر شهید هم داری؟ میگه آره ماشاءالله شهید شده. میگن اگر بهت بگویند نورالله هم شهید شده چیکار می کنی؟ میگه هیچی. می گویند اگر بگوییم جنازه اش در همین ماشین است چی؟ میگه هیچی. می گویند یکی از این شهدا برادرته. محمد روی جنازه اش را بر می داره و میگه برو داداش من هم میام. هر سه شان هم از ناحیه سر شهید شده بودند.

 

مشرق: چطور متوجه شدین محمد شهید شده؟

پدر: شب قبلش من خواب ددم در مدینه جلوی در باب السلام ایستادم و ختم گرفتیم. مردم می آمدند و به من تسلیت می گفتند. وقتی بیدار شدم گفتم خدایا این چه خوابی بود؟ بعد از دو ساعت دیدم دو نفر آمدند گفتند محمد زخمی شده. من که به خاطر خوابی که دیده بودم انگار آمادگی اش را پیدا کرده باشم گفتم نه زخمی نشده شهید شده.


 

مادر: وقتی اجازه جبهه رفتن به محمد نمی دادیم، می آمد کنار پدرش می ایستاد و می گفت بابا ببین من هم قد شما هستم چرا نمی گذاری برم؟ من دیگه بچه نیستم.

در سومار بود که شهید شد. خمپاره نصف سرش را برده بود. موقع شهادت محمد هم داشتم دیوانه می شدم. وقتی می خواست بره رفتم جلوی پادگان امام حسین بهش گفتم محمد مادر، من دو پسرم را دادم، دو سال نشده اگر که توهم شهید بشی من چیکار کنم؟ سرش را بالا گرفت و خندید. گفت: مامان اگر من شهید بشم بهتره یا برم توی خیابون ماشین بزنه بهم؟

 

مشرق: محمد چطور بچه ای بود؟

مادر: خیلی بچه خوبی بود. زمان انقلاب یک تفنگ می گرفت دستش که از خودش بلند تر بود. با سن کمی که داشت اسلحه های بسیج دستش بود. از مدرسه که می آمد سریع کتابهایش را می‌گذاشت می رفت مسجد. می گفتم مادر بیا غذا بخور، می گفت: بذار اول برم مسجد یه سر بزنم بعد میام.

 

 

شهید نورالله، ماشاءالله و محمد ملاشریفی

 

مشرق: کدامشان شوخ تر بودند؟

مادر: نور الله. خیلی با پدرش شوخی می کرد. رابطه اش با حاجی خیلی خوب بود. وقتی نورالله شهید شد من می گفتم پدرش دق می کنه.  

 

پدر: قبل از اینکه زن بگیرد به من می گفت: بابا یک مادر و دختر پیدا کردم، مادر رو می خوام بگیرم برای تو و دخترش را هم بگیرم برای خودم. شهادتش برایم خیلی سخت بود اما نورالله در وصیت نامه اش نوشته بود که راضی نیستم جلوی مردم گریه کنید یا کمرتان را خم کنید، ما هم سعی کردیم به حرفش گوش بدیم.

 

مشرق: شده بود برای شهادت کسی  گریه کنند؟

مادر: بله. ماشاءالله یک دوستی داشت که تک پسر هم بود. من و مادرش در مسجد همدیگر را می دیدییم اما نمی دانستیم بچه هایمان با هم دوست هستند. وقتی پسرش شهید شد ماشاءالله به شدت گریه می کرد. منافقین سر آن پسر را بریده بودند.

 

مشرق: گفتید خیلی مریض می شدند. کدامشان بیشتر مریض بودند؟

مادر: ماشاءالله. خیلی بچه درشت و زیبایی بود. حدودا ۴ سالش بود که من می خواستم بروم شهرستان خونه مادرم. باباش گفت: نرو اونجا بچه را چشم می زنند. گفتم: نه از خانه مادرم نمی برمش بیرون. یک روز یکی از همسایه ها آمد خانه ما و تا چشمش افتاد به بچه ام گفت به این چی می دی که این قدر درشت و زیباست؟ همانجا به دلم بد آمد. شب ماشاالله مریض شد و حالش خیلی بد شد. خودم هم خیلی گریه می کردم. خواستم نسخه دکتر را بگیرم که نامادری حاجی گفت لازم نیست، این بچه امشب تمام می کند. خاله خودم هم با ایشان شب ماندند پیشم تا اگر بچه ام مرد تنها نباشم. خونه مادرم بودم. من همینطور که می خواستم بخوابم گفتم: خدایا اگر بچه من خوب میشه من یک خواب خوب ببینم اگر هم می میرد که هیچی.

شب خواب دیدم در حیاط نشستم و خانمی هم سید طباطبایی بود از دوستانمان که دیدم داره میاد سمت من. پرسید بچه چطوره؟ گفتم: همانطور که بود الانم هست. دست کرد زیر چادرش سه سیم در آورد و گفت: غصه نخور برو با این سیم ها خانه ات را برق کشی کن و برقت را روشن کن بچه ات هم خوب میشه. ما آن زمان برق نداشتیم. صبح دیدم بچه بهتر شده. دکتر بردیمش و نسخه نوشت گفت: اما فکر نمی کنم اینجا داروهایش پیدا شود باید برید اصفهان. من آمدم بیرون و گریه می کردم. یک میوه فروش ایستاده بود و از نامادری حاجی پرسید خانم چرا این گریه می کنه؟ او هم قضیه را تعریف کرد. میوه فروش گفت: من می روم اصفهان میوه می‌آرم آدرس را بده شب که برگشتم داروها را برایتان بیاورم. فردا دوا را آورد و چند روز بعد هم ماشاءالله خوب شد.

 

مشرق: کتکشان هم زدید؟

پدر: یکبار ماشاءاالله دیر آمد خانه. سر همین قضیه عصبانی شدم و خواباندم زیر گوشش. گفت: بابا اگر می خواهی این طرف هم بزن. پرسیدم کجا بودی؟ گفت: هیئت. گفتم این چه هیئتیه که هر شب هست؟ گفت: مراسم فاطمیه است.

 

مادر: من همان وقت به حاجی گفتم: چرا زدیش؟ هیکل او از تو بزرگتره اگر از آن بچه های پررو بود که بر می گشت بهت خوب بود؟ تو ماشین داری برو دنبالش ببین کجا می ره. شب پدرش رفت گفت: دیدم داخل هیئت یکی چای می ده و ماشاءالله هم قندش را می دهد.

 

مشرق: ممنونیم از وقتی که در اختیارمان گذاشتید.

 

گفتگو و تنظیم : اسدالله عطری

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

عکس بسم الله۱۳٩٠/٩/٢٢

 

آمده است که قاضی بیضاوی، مفسر بزرگ، بعد از اتمام تفسیری بر قرآن کریم برای ارائه آن به شاه، راهی سفر شد. در راه به نطنز و خدمت شیخ عبدالصمد نطنزی رسید و به شیخ علت سفر گفت. شیخ عبدالصمد به او گفت: در" ایاک نعبد و ایاک نستعین" چه نوشته ای؟ قاضی بیضاوی آشفته شد و از نطنز به دیار خود بازگشت و تا آخر عمر همانجا قرارگرفت. مجموعه مسجد جامع نطنز در سال 717 قمری و 17 سال بعد از فوت شیخ عبدالصمد و به احترام او ساخته شد. تصویر، بسم الله کتیبه مسجد جامع نطنز را نشان می دهد که با حروف مینایی فیروزه بر زمینه آجر بالای ورودی جنوبی مسجد مکتوب شده است.

عکس: ابوالفضل شاهی

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

کوه خدا۱۳٩٠/٦/٢٤

کوه خدا در روستای اوره واقع شده ، صعود از جبهه شمالی و شرقی بدون تجهیزات سنگ نوردی غیر ممکن است و تنها مسیر صعود  جبهه جنوبی می باشد که پس از طی مسافتی طولانی در دره ویونگ از طریق یال بید هند صعود آسان تر خواهد بود . ارتفاع قله 3450 متر است .

سال گذشته بدون امکانات موفق به صعود شدیم و ناچار شدیم ( به دلیل زیادی راه )شب را در میان کوه تا صبح کنار آتش بیدار باشیم .

امسال جهت صعود پس از طی 3 ساعت مسیر در دره ویونگ شب مانی کردیم ( مسعود حاجی زاده - عباس کوچه فاره - سعید وشاق و محمد جواد کوچه فاره ) و دوستانی که ساعت 3/5 شب از نطنز حرکت کرده بودند ( سید عباس میرمحمد علی - مرتضی فرخشاد و مجید کوچه فاره ) ساعت 6 صبح به ما ملحق شدند و صعود را آغاز کردیم . از همان ابتدای مسیر به دنبال راه نزدیک تر بودیم ولی صخره های بسیار بلند اجازه فکر کردن به چنین تصمیمی را از ما سلب میکرد . پس از صرف صبحانه  در ساعت 7/30 از دره ای که به یال بید هند می رسید کار اصلی صعود آغاز شد . 

پس از تراورس طولانی ساعت 12 موفق به فتح قله شدیم و پس از استراحت 1 ساعته به پایین حرکت نمودیم و توانستیم یک مسیر جدید که نسبت به سال قبل 3 ساعت نزدیک تر بود را شناسایی نماییم . ساعت 3 پس از صرف ناهار در محل شب مانی به سوی اوره و نطنز حرکت نمودیم .

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

شهید محسن کرمانی نژاد۱۳٩٠/٢/۸

 

شهید محسن کرمانی نژاد

بِسمَ رَبّ الشّهداء و الصّدّیقین و الصّالحین و به نستعین
إنما المومنونَ الَّذینَ أمَنوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَم یَرتابوا وَ جاهَدوا بِأموالِهِم و أنُفسِهِم فِی سبیلِ الله أولئِکَ هُمُ الصّادقون

منحصراً مومنان آن کسانند که به خدا و رسول او ایمان آوردند و بعداً هیچگاه ریبی به دل راه ندادند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد کردند آنان به حقیقت راستگو هستند.

 زندگینامه شهید محسن کرمانی نژاد :

تاریخ تولد:1335 

محل تولد:بادرود

تاریخ شهادت:11/5/64  

محل شهادت:حلبچه

مزار شهید:گلزارشهدای بادرود

 گفتابه ره عشق توبایدکرد     ره پرزحرامی است،خطربایدکرد

یاذوق سفرزسربدربایدکرد     یادرره دوست ترک سربایدکرد.   

استادحمیدسبزواری

فرازی از زندگی نامه شهید:

درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.پس ازاخذدیپلم برای ادامه تحصیل به دانشسرای عالی شهید رجایی اصفهان راه یافت.

پس ازاخذمدرک فوق دیپلم دررشته دینی وعربی درسال66به شغل معلمی درروستای محمدآبادشهرستان آران وبیدگل پرداخت.

فردی بااستعدادبودواقات فراغت خودرادرکتابخانه هاومساجدمی گذراند.فردی مؤمن ومقیدبه انجام واجبات وترک محرمات بود.دوستان وآشنایان راسفارش به تقوای الهی ودوری ازدنیازدگی وپرهیزازتجملات دنیایی می نمود.درهنگام تحصیل دردانشسرای عالی شهیدرجایی اصفهان همیشه هوای جبهه رادرسرداشت لذابادیدن آموزشهای کمک های اولیه به جبهه ی جنوب رفت وبه کمک مجروحین شتافت.برای دومین باربه جبهه ی جنوب درگردان رزمی به عنوان کمک تیربارچی مشغول رزم گردیدودرعملیات والفجر10براثراصابت گلوله ی تانک دشمن درحالیکه سردربدن نداشت به درجه رفیع شهادت نای‍ل شد.روحش شاد!

برگرفته ازکتاب شاهدان شهر(شهدای شهرستان نطنز)،به همکاری بنیادشهید وامورایثارگران شهرستان.

شهیدان بادرود

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

تبادل لینک برای همه همشهرستانی ها چه در شهرستان چه خارج از آن۱۳۸٩/۱۱/٤

از تمام همشهریان در تمام مناطق شهرستان خواهشمندیم اگر سایت و یا وبلاگی دارند آدرس آن را برای لینک شدن به ما ارسال کنند.

باعث خوشحالی ماست که دوستانی را که لینک کرده ایم انان نیز ما را لینک کنند.

موفق باشید.

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

سالروز درگذشت علی محمد طالبی بیدهندی۱۳۸٩/۱٠/۱٢

مرحوم علی محمد طالبی بیدهندی سرپرست رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در کنیا روز 13 دیماه 1380 در جریان سانحه رانندگی در شهر مومباسا به رحمت ایزدی پیوست.

به گزارش اداره کل روابط عمومی و اطلاع رسانی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، مرحوم طالبی بیدهندی 13 دیماه به دعوت شیعیان خوجه جهت شرکت در اجلاس ویژه عازم موباسا بود که در جریان سانحه رانندگی به رحمت ایزدی پیوست.  پیکر آن مرحوم در تهران به خاک سپرده شد ، مراسم ختم او در مرکز اسلامی جعفری در لاوینگستون برگزار گردید . او انسانی بزرگ و یک سرباز فرهنگی بود.

مرحوم فقید سعید آقای علی محمد طالبی بید هندی در سال 1335 شمسی در روستای بید هند از توابع شهرستان نطنز در خانواده ای مذهبی و متدین پا به عرصه وجود نهاد. پس از طی دوران کودکی وارد دبستان وپس از آن از دبیرستان دارالفنون تهران در رشته ریاضی دیپلم خودرا اخذ نمود . وی که پس از پایان دوره دبیرستان به عنوان دانشجوی مهندسی دریانوردی به انگلستان اعزام شده بود به علت فعالیتهای فراوان دینی دراوایل انقلاب اسلامی از آن کشور اخراج گردید و پس از مراجعت به ایران وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل گردید. مرحوم طالبی بیدهندی در همان سال در رشته کارشناسی ارشد پذیرفته شد و پس از دو ترم تحصیلی به جبهه اعزام و تا پایان پذیرش قطعنامه در منطقه به فعالیت خود ادامه داد.

پس از پذیرش قطعنامه به عنوان مسئول نیروهای سازمان ملل در محور جنوب وسپس به عنوان مسئول مدیریت تحقیق و توسعه در نیروی دریایی سپاه پاسداران به فعالیت پرداخت .

مرحوم طالبی بید هندی در طول تعطیلی دانشگاهها به عنوان دبیر و مسئول دبیرستان به فعالیت فرهنگی پرداخت و در راه اندازی و تأسیس مجتمع آموزشی رزمندگان درجبهه ها و پس از آن مدارس ایثارگران نقش مهمی را ایفا نمود و شخصاً در مجتمع رزمندگان همت ، به تدریس پرداخت . آن عزیز به مدت چهار سال به عنوان مبلغ فرهنگی با گروههای زبان دان سازمان حج و زیارت همکاری تبلیغاتی و فرهنگی داشته است . در دوران همکاری خود با سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی ، بمدت بیش از چهار سال به عنوان وابسته فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در زیمبابوه  فعالیت داشت که طی این مدت خدمات درخشانی نیز از خود بجا گذاشت .

پس از مراجعت به مرکز به عنوان رئیس اداره شرق و جنوب آفریقا مشغول خدمت گردید و در سال 1379 بعنوان کارمند نمونه سازمان متبوع شناخته و معرفی شد و سرانجام در زمستان 1380 که به عنوان سرپرست رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در کنیا در حال خدمت به اسلام بود در حین مأموریت اداری و انجام وظیفه مهم فرهنگی به ملکوت اعلی پیوست .روحش شاد.

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

سید حسن حسینى مشهور به سید واقف۱۳۸٩/٩/٢٢

به قلم سید حسین اعظم واقفى (۱)

در سال ۷۸۶ ه . ق خداوند فرزندى به میر شرف الدین حسین فرزند ابو محمدافوشته اى عطا فرمود که نامش را سیدحسن نهادند، سپس به تاج الدین هم ملقب گردید. چون دوران خردسالى را پشت سر نهاد پدر او را به مکتب عالم ربانى وپیرروشن ضمیر بابا شیخ على عارف بزرگوار نطنز رهنمون گردید تا به کسب علوم متداول زمان بپردازد و به عالم بى پایانعرفان نیز آشنایى حاصل نماید.

زمانى چند سپرى گردید، سید حسن چون ستاره اى در مکتب استاددرخشیدن گرفت. علاوه بر دانشهاى معمول زماندر عرفان نیز طى مدارج نمودو به مقام والایى رسید. مراتب زهد و تقوا و دینداریش بدان پایه رسید که بر بسیارى ازهمگنان پیشى گرفت و به جرگه عارفان پیوست و به سیر وسلوک و طى مقامات شامخ معنوى مشغول گردید. در اینمورد پیشرفت او بدان پایه رسید که ازدلبستگیهاى دنیوى چشم پوشى نمود و تمام دارایى خود را به سال ۸۵۷هجرى قمرى وقف کرد و مردم زمان نیز کارهاى خیر و خداپسندانه اش را معرف او قرارداده و به سید واقفش خواندند وبه این نام مشهور گردید.

سید واقف با یازده واسطه به امام سجادعلیه السلام نسب مى رساند، بدین شرح: تاج الدین حسن، شرف الدین حسین، ابومحمد، میر ابوالفضل، میر اسمعیل، میرابوطالب، سید محمد، سید حسین قمى، امیر على، عمر (عمرالاکبر)،حسن افطس، على اصغر و على (حضرت امام سجادعلیه السلام).

اینک پیش از ادامه سخن در باره سید واقف، سیر تاریخى این دودمان رامورد بررسى قرار مى دهیم.

امامزاده على اصغر فرزند حضرت سجادعلیه السلام از مدینه راهى ایران شد، پس ازرسیدن به شهر ساوه در آنجا اقامتنمود و پس از درگذشت نیز در آن شهر به خاک سپرده شد و اینک آرامگاهش در آن شهر زیارتگاهى مشهور مى باشد. بااینکه این امامزاده برادر امام محمد باقرعلیه السلام مى باشد ولى در آن شهر به نام فرزند امام باقرعلیه السلام شهرت یافتهاست.

پس از درگذشت امامزاده على اصغر در ساوه، تعدادى از دودمانش به قم مهاجرت نمودند و حسین قمى یکى ازبازماندگان او مى باشد.

تعدادى از این خاندان از جمله ابو محمد فرزند حسین قمى به تفرش رفته و در آنجا سکنى گزیدند. آرامگاه ابومحمد درتفرش اینک مورد احترام و زیارتگاه مردم آن سامان مى باشد.

در سده هاى پنجم و ششم هجرى گروهى از این خاندان به نطنز آمده و درآنجا رحل اقامت افکندند.

در اواخر عصر صفویه خانوارى چند به بیدگل کاشان مهاجرت کردند که امروز تعداد آنان در حدود یکهزار نفر مى باشد.

در زمان کریم خان نیز تعدادى به شیراز رفته و در آنجا ساکن شدند.

از آنجایى که مردم نطنز تا اواخر قرن هشتم پیرو طریقه شافعى بودند این گروه پس از سکونت در نطنز اندک اندک درخفا به تبلیغ مذهب تشیع پرداختندو توانستند بسیارى از مردم را پیرو مکتب تشیع نمایند.

در سده هاى شش و هفت که مذهب تشیع در نطنز نضج گرفت، سادات تبلیغ خود را علنى نمودند و این کار باخالفت سران طریقه شافعى مواجه گردید و عامه مردم را بر علیه آنان شورانیده و در زدوخورد فیمابین، بزرگ سادات،میرشرف الدین حسین به شهادت رسید.

گفته شده که سید حسن فرزند میر شرف الدین حسین دختر احمد صاعدى (۲) از بزرگان آن عصر به نام خطا خاتون را بههمسرى خود درآورد و از این راه قدرت و ثروتى پیدا کرد.

به هرصورت سید حسن حسینى یا تاج الدین حسن بطور آشکار به تبلیغ مذهب تشیع پرداخته است و براى این کار نه تنهااز وجود سخنرانان مبرز بهره ورگردید، بلکه کار را با صرف هزینه زیاد، با پذیرایى از مردم توام ساخت.

گفته شده در مجالس تبلیغى او حوضهاى سنگى یک پارچه پر از شربت قرارداشته و مردم از آن استفاده مى نمودند وهنوز نیز کهنسال بنایى نیمه ویران در شمال حسینیه افوشته قرار دارد به نام سورگاه که بخشى از بناهایى است که درسده هاى گذشته به مرور از بین رفته اند.

فعالیتهاى تبلیغى سید واقف به حدى مثمر ثمر واقع گردید که اکثر مردم افوشته و نقاط پیرامون آن و بسیارى از دیگرنقاط نطنز به مذهب تشیع گرویدند.درنتیجه در سالهاى پایانى عمر خود که خانه مسکونیش راهم وقف نمود آن راخانقاهحسینى نامید که در آن دانش پژوهان به دانش اندوزى پرداخته، مجالس تبلیغ برپا گردد، از درماندگان در آنجا پذیرایىگردد و بسیار کارهاى خیر دیگر.

در وقف نامه اش از خانه خود چنین یاد کرده است:

خانه اى را که براى اقامت و سکنى خویش اتیان به احداث آن نموده بود… مسبل گردانید و از تملک آن اعراض نمود وآن راموسوم گردانید به خانقاه حسینى، تا در آن طلبه علوم دینى به دانش اندوزى پرداخته و پس از فارق التحصیل شدنبراى تبلیغ راهى دیگر نقاط گردند، یعنى ادامه راه او.

سید واقف پس از گذران عمرى چنین پربرکت که تمام آن را در راه خداو خدمت به خلق خدا سپرى نمود در حالى که درسال ۸۵۷ هجرى قمرى تمام دارایى خود را وقف بر خیرات و مبرات و اولاد نموده بود در سال ۸۶۸ ه .ق دیده ازجهان فروبست و در آرامگاهى که در سن ۴۲ سالگى براى خود ساخته بود، به نوشته وقفنامه: «احداث نمود از براى یوم لاینفع مالولابنون از خالص مال خود براعالى کوهى که مشرف است برافوشته… به جوار مزار متبرک باباشیخ على جعله الله منخلص اولیائه و آن را مقبره و مدفن اولاد و احفاد خود گردانید.» به خاک سپرده شد و آرامگاه او هنوز مطاف مردم آنسامان مى باشد.

شگفتیهاى زندگى سید واقف

روال زندگى مردم زمانه بر این است که در کهنسالى (نه در جوانى) اگر از معتقدات دینى متقنى برخوردار باشند به فکرآرامگاهى براى خود برمى آیند ولى سید واقف در جوانى، یعنى در سن ۴۲ سالگى آرامگاهى براى خود بنا مى کند، سه سالپس ازساخت آرامگاه، مسجد افوشته را بنا مى نهد. سالیانى چند سپرى مى گردد و سیدواقف به دوران کهنسالى مى رسد.در این زمان که بیشتر خواستهاى معنوى و نیات خداپسندانه خود را برآورده شده مى بیند به فکر احداث خانه اى براىسکونت خود مى افتد و چه بسا که به هنگام نهادن نخستین سنگ بنا سرنوشت بعدى خانه رامنظور نظر داشته است.

به نقل دیگر در ۶۳ سالگى خانه اى براى خود مى سازد. هشت سالى بیش دراین خانه سکونت ننموده بود که درصددوقف کردن آن برمى آید ودر سال ۸۵۷ه .ق این منظور عملى مى گردد ویازده سال دیگر باقیمانده عمر خودرا صرفعملى شدن خواستهاى خداپسندانه اش که در وقفنامه درج شده بود مى نماید وسپس با خاطرى مطمئن در دایره شمولارجعى الى ربک قرار مى گیرد و پاداش آن همه نیکوکاریش آن بس که پس از گذشت چندین سده هنوز نام نیک او وردزبان مردم روزگار مى باشد.

آثار باقیمانده از سید واقف

آثار باقیمانده از سید واقف عبارتند از: گنبد سبز، مسجد جامع افوشته، خانقاه،حمام افوشته، شربت خانه و سورگاه ووقفنامه، که به گونه اى مختصر از آنها یادمى گردد و براى بدست آوردن آگاهى بیشتر به جلد دوم تاریخ نطنز نوشته اینبنده کمترین مراجعه شود.

آرامگاه سید واقف یا گنبد سبز

کسانى که به نطنز وارد مى گردند از جمله آثارى که توجه آنها را جلب مى نمایدگنبدى است فیروزه فام بر فراز تپه هاى (۳) مشرف بر دشتهاى سبز و خرم شهر نطنز که اطراف آن را باغستانها چون نگینى احاطه کرده اند. این بنا آرامگاهسیدحسن الحسینى مشهور به سید واقف مى باشد که داراى برجى مرتفع و هشت ضلعى باگنبد دوپوش و فیروزه رنگ وزیبا مى باشد که رهگذران و بینندگان را به بالاى تپه مى کشاند. کتیبه ساقه گنبد به خط کوفى بنایى و جملات لااله الاالله، محمدرسول الله و على ولى الله در آن به چشم مى خورد.

کاشیهاى گنبد به مرور زمان لعاب خود را از دست داده و بعضى از آنها نیزکنده شده بود که لزوم تجدید کاشیکارى آن راایجاب مى نمود و این کار به سال ۱۳۶۷ شمسى انجام گردید.

بقعه سید واقف بنایى است هشت گوش با گنبدى دوپوش فیروزه رنگ، گرچه داخل آن فاقد تزیینات است ولى اشیاىموجود در آن نفیس و گرانقدر و از هرجهت قابل اهمیت مى باشد.

از متعلقات قابل توجه آرامگاه مى توان به شرح زیر یاد نمود:

۱- لوحه هلالى بالاى در ورودى;

۲- در ورودى چوبى منبتکارى شده;

۳- صندوق چوبى منبتکارى (ضریح) داخل آرامگاه;

۴- درهاى چوبى منبتکارى متعلق به مسجد افوشته که در زوایاى شرقى و غربى داخل آرامگاه نصب شده است.

۱- لوحه هلالى بالاى در ورودى

این لوحه ارزشمند و قابل توجه که طول قاعده آن ۱۳۰ و ارتفاع آن در راس ۸۰سانتیمتر است. در متن آن دو ردیف شعربه خط ثلث برجسته کنده کارى شده، یکى به عرض ۱۲ سانتیمتر که به طور هلالى از منتهى الیه سمت راست شروع شده وسپس در سمت چپ پایان مى گیرد. بیت سوم آن گویاى تاریخ ساخت گنبد یعنى سال ۸۲۸ هجرى قمرى است. مضموناشعار چنین است:

به عون خالق بیچون خداى هردو جهانبه عهد شاه جهان شاهرخ بهادرخانبه یمن همت عالى تاج دولت و دینحسن که منبع جود است و معدن احسانبه سال (کذا) ثمان عشرین از ثمانمائهبه سعى صاحب این روضه مرتضاى زمانتمام شد به سعادت بناى این مرقد که روضه ایست منور ز روضه هاى جنان

و دنباله آن که بطور افقى در قاعده لوحه کنده کارى شده حاوى این دوبیت است:

سواد قصر بهشت است زانکه دربانش درختهاى گران است و آبهاى روان در این مزار که هیچ… درنمى یابدبغیر بانک نماز و تلاوت قرآن

۲- در ورودى آرامگاه

آرامگاه سید واقف داراى در چوبى دولنگه است که هر لنگه آن به عرض ۶۰و ارتفاع ۲۲۶ سانتیمتر مى باشد و متن آن رانقشهاى منبت بسیار زیبا و جالب توجهى پوشانیده است.

در متن مربع شکل قسمت بالایى در علاوه بر نقوش منبت دو بیت شعرعرفانى که حاکى از خلوص نیت و اعتقاد بانى آناست، به خط ثلث کنده کارى شده که مضمون آن چنین است:

لنگه سمت راست:

بده مرا تو خدایا در این خجسته سیر هزار مایه شادى و فتح و نورو ظفر

لنگه سمت چپ:

به حرمت سه محمد به حق چهار علىبه دو حسن به حسین وبه موسى وجعفر

مطلب قابل توجه اینکه این در و سردر زیباى آن، که از نفایس آثار باستانى بوده واز گزندزمانه مصون مانده است. درمعرض هوا و گردوخاک و سایر عوامل جوى قرار گرفته و درنتیجه به مرور زمان شکافهایى در آن ایجاد شده است.

با توجه به شباهتهایى که از لحاظ نقوش منبت بین این در و درهاى مسجدجامع افوشته وجود دارد شاید بتوان گفت کهسازنده این در نیز همان استاد حسین فرزند على نجار نقار، قریه ده آباد بوده است.

۳- صندوق منبتکارى داخل آرامگاه

داخل آرامگاه سید واقف در زیر صندوقى ساخته شده از چوب ضخیم گردو که پیرامون آن را پارچه هاى سبزرنگپوشانیده است. صندوق یا ضریح چوبى دیگرى قراردارد، که علاوه بر منبتکارى جالب و ارزنده ستونهاى آن با آیات قرآنىکنده کارى وبه طور برجسته تزیین داده شده است. تزیینات این صندوق که شاهکارى از صنعت منبتکارى به شمار مى آیدو ریزه کاریهاى هنرى بکار رفته در آن از هر جهت قابل توجه است. مثلا گلهاى منبت متن که داراى نقوش بدیعى استچنانچه به دقت مشاهده شود نمایانگر نامهاى مبارک محمد و على مى باشد. این ضریح مکعب مستطیل شکل که به ابعاد۹۸۱۶/۱ و بلندى ۱۰/۱ متر است محکم و بطور کام و زبانه ساخته شده است. (۴)

۴- درهاى چوبى منبتکارى مسجد جامع افوشته

در کناره هاى شمال غربى و جنوب شرقى محوطه داخلى گنبد دو در چوبى منبتکارى به دیوار نصب شده که علاوه برمنبتکارى بس نفیس در متن هریک نیزنوشته هایى به خط ثلث به چشم مى خورد این درها که یکى بزرگ و دیگرىنسبتاکوچکتر است متعلق به مسجد جامع افوشته بوده که براى جلوگیرى از ربوده شدن در روز جمعه ۳۱ فروردین ماهسال ۱۳۵۲ از محل اصلى خارج و در مکانهاى کنونى نصب گردید.

الف – در بزرگ

این در دو لنگه که داراى نقوش منبت بس ظریف است هر لنگه آن به ابعاد۶۰۳۲/۲ متر و داراى پاشنه گرد چوبى استدر تنکه قاب مانند قسمت بالاى هرلت آن جمله هایى به خط ثلث به شرح زیر کنده کارى شده است:

لنگه سمت راست: لصاحبه السعادة والسلامة لنگه سمت چپ : وطول العمر ماناحت حمامة و بر بالاى دماغه در:

خداوند این در مبارک مرتضى اعظم سید حسن الحسینى و در بخش پایین دماغه: عمل استاد حسین بن على نجار نقارقریه…

این در که داراى نقوش منبت بسیار جالب و زیباست در اثر گذشت زمان و عوامل جوى در قسمت پایین شکافهایى پیدانموده و همچنین نوشته هاى قسمت پایین دماغه در حال محو شدن مى باشد.

ارزش فوق العاده آن ایجاب مى کند که از طرف متخصصین مربوطه در موردترمیم آن اقدام لازم بعمل آید.

ب – در کوچک

این در نیز به مسجد جامع افوشته تعلق دارد و در محلى که به حسینه مى پیونددنصب شده بود و براى جلوگیرى ازدزدیده شدن همراه با در بزرگ به آرامگاه سیدواقف منتقل گردید.

این در که هر لنگه آن به ابعاد ۴۸۱۶۸ سانتیمتر و داراى نقوش منبت زیباو بدیع است نسبت به در بزرگ ازهمیت بیشترى برخوردار است. زیرا جملات کنده کارى شده در کتیبه هاى بالاى در گویاى تاریخ ساخت در (سال ۸۳۱هجرى قمرى) مى باشد که به گمان قوى ساختمان مسجد نیز درهمان سال پایان گرفته است.

متن نوشته ها چنین است:

لنگه سمت راست:

چو در بسته گردد گشاینده اوستچو ره یاوه گردد نماینده اوست

صاحبه و مالکه السید حسن

لنگه سمت چپ:

این در به شادکامى دائم خجسته بادبر دوستان گشاده و بر خصم بسته باد

فى رمضان السنة احدى و ثلاثین و ثمانمائة (۸۳۱ هجرى قمرى)

به گفته کهنسالان افوشته این در سالیانى چند در پشت دیوار شمال غربى مسجد در زیر آفتاب و باران و برف افتاده بود،سپس چهارچوبى براى آن تهیه و نصب مى گردد. بدین علت زیانهاى وارده به این در نسبتا زیادتر مى باشد.

مسجد جامع افوشته

این مسجد که با خشت و آجر و گچ بنا شده و فاقد هرگونه تزییناتى چون کاشیکارى و گچبرى است. در اوایل قرن نهمهجرى قمرى بنا گردیده است زیرا در کتیبه تنکه بخش بالاى در کوچک چوبى آن در متن گل و بوته هاى منبتجمله هاى «صاحبه و مالکه السید حسن فى رمضان السنه احدى و ثلاثین و ثمانمائه » (۸۳۱ هجرى قمرى) کنده کارى شدهاست و چنانچه تاریخ ساخت در را برابر با زمان پایان گرفتن ساختمان مسجد بدانیم، مى توان گفت که ساختمان مسجد،پس از ساختن گنبدیعنى سال ۸۲۸ به بعد آغاز و به سال ۸۳۱ پایان گرفته است.

طول مسجد از جنوب شرقى به شمال غربى کشیده شده و مساحت آن درحدود ۴۱۰ متر مربع است که ۳۱۰ متر آنزیربنا و بقیه حیاط را تشکیل مى دهد.

مسجد داراى دو در ورودى یکى در سمت قبله و دیگرى در سمت حسینیه است.

شبستان مسجدمتشکل از سه قسمت مى باشد: قسمت میانى وبخشهاى جنبى.

قسمت میانى به ابعاد ۵ ۳۷ متر و روى هم شامل ۴ طاق رومى برجسته و گود نسبتا مرتفع بوده که سقف نزدیک محرابداراى مقرنس گچى ساده است.

بخشهاى جنبى توسط دو درگاه به عرض ۱۰۳ و بلندى ۵۵ ۲ متر که دوستون چوبى در زیر سقف آن حائل گردیده بهقسمت میانى اتصال دارند.

این دو قسمت مربع شکل و به ابعاد ۴ متر مى باشند. هرکدام داراى دوخواجه نشین در شمال و جنوب بوده که شمال آنهانورگیرى به حیاط مسجددارد. بخشهاى جنبى در زمان گذشته دوطبقه بوده و ورودى آنها یکى در هشتى پشت سر در ازطریق پله کان بام و دیگرى در انتهاى راهرو یا دالان سمت غرب قرارداشته که هنوز پله کانى چند از آن بجاى مانده است وهردو قسمت از طریق دودرگاه که اکنون تیغه شده آنها از شبستان میانى به چشم مى خورد، با بخش میانى ارتباطداشته اند.

به گفته کهنسالان دو دهنه جنبى شبستان بزرگ که به مرور زمان خراب شده بوده است در حدود سالها ۱۲۷۰ الى ۱۲۸۰شمسى برخى از افراد محلى در لواى نام تجدید بنا تمام مصالح آن را تاراج نموده و مسجد را زمانى چندبه حال ویرانى رهامى نمایند، تا اینکه شخصى بنام میراآقا (۵) فرزند میرزا اسحق ازبازماندگان سید واقف که در ضمن کدخداى افوشته نیزبوده براى تجدید بناى بخش خراب شده پیشقدم مى گردد و با خودیارى مردم محل، آنها را به صورت یک طبقه درمى آورد.

خانقاه سید واقف

خانه اى را که سید واقف به سال ۸۴۹ هجرى قمرى براى سکونت خویش درافوشته احداث مى نماید به سال ۸۵۷ به هنگاموقف نمودن دارایى خود آن را نیز دردایره شمول وقف قرار داده و خانقاه حسینى اش نام مى نهد و از آن زمان بهبعدنام خانقاه حسینى براى آن خانه علم مى گردد زیرا در متن وقفنامه مورخ ۸۵۷هجرى قمرى به شرح زیر صریحا بداناشاره شده است:

… خانه اى را که براى اقامت و سکنى خویش اتیان به احداث آن نموده بود و ابواب آن را به ریاض و بساتین گشوده و آن رامتضمن اماکن لطیفه و مساکن نظیفه و غرف عالیه و شرف سامیه ساخته لازالت معمورة فى ظل باینها.

خانه اى ساخت آن چنان که جناندر نزاهت از او برشک افتاد مسکنى شد که گوئیا رضوانبروى ابواب دار خلد گشاد

واقع به قریه طیبه افوشته از قراى مدینه نطنز از توابع دارالامان اصفهان مسبل گردانید و از تملک آن اعراض و آن راموسوم گردانید به خانقاه حسینى.

سردر یا جلوخان

تنها بخش خانقاه یا خانه قبلى سید واقف که سالم باقى مانده است سردر یاجلوخان آن مى باشد.

جلوخان که به سردر خانقاه مشهور است به عرض دهنه ۷۰/۴ متر با دوسکو به عرض ۶۸ و بلندى ۷۰ سانتیمتر در طرفینراهروى ورودى آن است. سه جبهه داخلى آن از کاشیهاى معرق با نقوش گوناگون پوشیده شده است. در سه طرف ایوانکتیبه کمربندى به عرض ۷۰ سانتیمتر در زمینه لاجوردى به خط ثلث سفید به چشم مى خورد که در آن نام شاهرخگورکانى، نام بانى و بنا و تاریخ ساخت درج گردیده. متن آن چنین است:

به فیض فضل حضرت الهى و امداد کرم نامتناهى در ایام خلافت و دولت حضرت خاقان بن الخاقان ظل الله فى العالمینالمؤید به تایید ملک المنان معین السلطنة والخلافة فى الدنیا والدین شاهرخ بهادرخان خلدالله ملکه و خلافته و اید علىالعالمین رافته… نورحدقة السلطنة نور حدیقة المعدلة السلطان ابن السلطان ابن السلطان المخصوص بعنایة ملکالرحمن علاءالدولة والسلطنة والدنیا والدین بهادرخان خلدالله تعالى ملکه بناء این بیت السعادة والسیادة که همیشهقواعدش به روابط دوائم احکام مربوط باد ازخالص المال بنده محتاج الفقیر الى رحمة الله الغنى حسن بن حسین الحسینىبه اتمام رسید فى شهر محرم الحرام سنة تسع و اربعین و ثمانمائة. عمل الفقیر شیخ حسن بن نظام الدین بنا اصفهانى.

بدین ترتیب مشخص مى گردد که ساختمان خانه سید واقف در محرم سال ۸۴۹ هجرى قمرى به دوران پادشاهى شاهرخگورکانى پایان یافته است. و به شرحى که گذشت به سال ۸۵۷ه .ق وقف وبه نام خانقاه حسینى نامیده مى شودو سازنده بنا، شیخ حسن فرزند نظام الدین بنا اصفهانى بوده است.

در خانقاه

ورودى خانقاه داراى در چوبى دولنگه قطورى است که هرلنگه آن به عرض ۰۷/۱و ارتفاع ۳۰/۲ متر مى باشد که در دهنهطاق رومى هلالى شکسته اى به ارتفاع ۵/۴متر نصب گردیده است. هردو لنگه در داراى چفت و بست محکم و پاشنهگردچوبى است ولى فاقد هرگونه تزیینى اعم از نقوش منبت یا نوشته مى باشد.

به فاصله ۶۰ سانتیمتر از پایین و بالاى در دو تسمه آهنى به عرض ده سانتیمتر جهت استحکام آن به صورت مهارى به درمتصل شده. به لنگه سمت راست جاى دق الباب و لنگه سمت چپ حلقه آهنى قطورى بجاى مانده است.

حیاط خانقاه

در پشت سر در جز آثار پاگرد پله هایى که مربوط به طبقه دوم ساختمان اصلى بوده و اتاقهاى خشتى که آن را درگذشتهنزدیکى بنا نموده و فضایى محصور به مساحت تقریبى سیصد متر، چیز دیگرى بجاى نمانده است.

اتاقهاى خشتى را سید ابوالقاسم اعظم واقفى به هنگام تصدى تولیت موقوفات سید حسن واقف بین سالهاى ۱۳۲۵ الى۱۳۲۹ شمسى به منظور ایجاددبستانى در این مکان بنا نموده که شاید پس از گذشت پنج سده دوباره نظر سیدواقف ازایجاد خانقاه که همانا بنیاد کانون دانش بوده است به مرحله عمل درآید که متاسفانه به علت عدم امکانات مالى این کارسرانجامى به خود نگرفت زیراعلى رغم ردوبدل شدن مکاتباتى چند بین او و اداره فرهنگ کاشان جهت تامین باقیماندههزینه ساختمان و توافق در واگذارى محل مورد بحث به اداره مذکورجهت امکان تکمیل ساختمان و انجام این انتقال در۲۰/۶/۱۳۲۹ شمسى،اداره فرهنگ کاشان در این مورد اقدام مثبتى به عمل نیاورد و اتاقهاى ساخته شده نیز پس ازدرگذشت نامبرده در اثر عدم مراقبت کم و بیش رو به ویرانى نهادو بالاخره در بهار سال ۱۳۶۶ شمسى جهت توسعه معبرتخریب گردید.

شربتخانه

در گوشه شمالى خانه، در پشت حمام افوشته ساختمانى با فضاى مرکزى چهارگوش با دو گوشوار هشت پر و دو گوشوارشش پر در چهارگوش آن بجاى مانده که بقایاى آن نمایانگر دو طبقه بودن این ساختمان در زمانهاى گذشته مى باشد،ولى از طبقه دوم جز دیوارى کوتاه با پوشش کاشیهاى شش بر و جاى حوضى کوچک چیز دیگرى بجاى نمانده بود که درتعمیرات اساسى اخیر جاى حوض صاف گردید و بام به صورت یکپارچه درآمد.

طبقه دوم تا پایان دوران قاجاریه نیز برپا بوده و بطورى که شنیدم دزدان محلى آنجا را مخفى گاه اموال ربوده شده قرارداده بوده اند که پس از مدتى موضوع آشکار و به دستگیرى آنان مى انجامد.

حوض طبقه دوم که بر وسط سقف اول یا بام فضاى مرکزى بنا گردیده بود طرحى شبیه حوض موجود در ایوان ساختمانعالى قاپو اصفهان داشته و به احتمال زیاد آب آن از طریق لوله هاى سفالین (بگویش محلى تنبوشه) ازقنات هودجه که درمحله بالاى افوشته جریان داشته تامین مى گردیده است(این قنات از اکثر خانه هاى محله بالا گذشته و پس از دور زدنمسجد افوشته به استخر مربوطه واقع در سورگاه، خانه بروجردى و اسعد واقفى مى ریخته است) و به گفته سالمندانافوشته به هنگام ساختن منبع آب جهت حمام افوشته آثارى از لوله هاى سفالین که در جهت شربتخانه امتداد داشتهمشاهده شده است.

با توجه به توضیحاتى که داده شد در اینکه این بنا همان ساختمان چهارصفه است تقریبا موضوع مسجلى است منتهى بر مامجهول است که اولا کلمه شربتخانه را به چه علت در زیر کلمه اختاخانه در رونوشت وقفنامه (مورخ ۱۲۸۸) ذکرنموده اند؟و ثانیا کلمه شربتخانه از چه زمانى و به چه علت بر این بنا اطلاق گردیده است؟

حمام افوشته

در جنوب غربى ویرانه هاى خانقاه یا به عبارت دیگر در سمت قبله آن حمامى به ابعاد ۱۶۲۵ متر مربع قرار دارد که ازبناهاى ایجادشده توسط سید حسن الحسینى مشهور به سید واقف مى باشد.

این حمام نیز به سال ۸۵۷ هجرى قمرى جزء رقبات موقوفات درآمده است.زیرا در متن وقفنامه از آن چنین یاد شدهاست:

… وقف فرمود جناب واقف اعلى الله شانه حمامى که بنا فرموده ازبراى رجال و نسوان حمامى با لطافت و نظافت تام، ذونزاهت و طراوت واقع به قبلى خانقاه مذکور متصل بدان با عامه توابع و لواحق و مضافات و منسوبات خاصه آن از تون وانبار و منجلاب و مطرح رماد با دو فاتیلج روبین یکى بوزن هفتاد من و یکى شصت من….

سورگاه

دیگر از بناهاى متعلق به سید حسن واقف سورگاه است که در سمت شمال حسینیه (تکیه) کنونى و در مجاورت شبستانبزرگ مسجد جامع افوشته (جایگاه هیئت ابوالفضل کنونى) قرار داشته است. سورگاه داراى ساختمانهاى مفصل و متعددبوده که به مرور زمان خراب و بجاى آن ساختمانهاى جدید بناشده است.

از ساختمانهاى قدیمى سورگاه فقط یک ساختمان بجاى مانده است.

این ساختمان نیز در اثر مهاجرت ساکنین آن به تهران در شرف ویرانى است.با وجود این هنوز طرح اوالیه خود را ازدست نداده است. گرچه احتمال آن مى رودکه در زمانهاى گذشته مورد تعمیر و مرمت قرار گرفته باشد.

وقفنامه سید واقف

همان گونه که قبلا هم اشاره شد تاج الدین حسن حسینى در بیستم ذیحجه سال ۸۵۷هجرى، تمام دارایى خود شاملخانه مسکونى، ۵/۵ دانگ روستاى میلاجرد، شش دانگ روستاى اسفیدان، حدود ده باب آسیاى آبى، چندین قطعه ملکو مقدارقابل توجهى آب قنوات را وقف مى نماید که نصف درآمد براى خیرات(حق التدریس مدرس که در خانقاه علومشرعى تدریس نماید (۶) ، کمک هزینه تحصیلى براى طلبه هایى که در آنجا تحصیل نمایند پرداخت حقوق به کتابدار،نگهبان، اذان گو، امام جماعت، قارى قرآن وغیره، پذیرایى از فقرا و مساکین و ابن السبیل، برگزارى مراسم در اعیاد مذهبى وسوگواریها و بسیار کارهاى دیگر که درمتن وقفنامه آن مندرج است) صرف شود. و نصف دیگر درآمد را وقف بر اولادنمودهیعنى بر سه فرزند زاده خود اسمعیل یک دوم. نورالله و شمس الدین محمدروى هم یک دوم باقیمانده.

این وقفنامه به خط نستعلیق و نویسنده آن ابوبکربن احمدبن مسعود طهرانى مشهور به قاضى طهرانى از نویسندانمشهور و مورد اعتماد دوره گورکانى وآن قوینلو بوده است. تاریخ دیار بکریه از تالیفات او مى باشد.

ضمنا طهران مذکور در فوق مکانى است در منطقه نجف آباد اصفهان که امروزه به تیرون و گروند مشهور مى باشد. والسلام (۷)

منبع: تبیان

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

۱) مؤلف تاریخ نطنز در هفت جلد که یک جلد آن چاپ شده است. توفیق ایشان را براى چاپ بقیه مجلدات از خداىمنان خواستاریم.

۲) این احمد صاعدى شاید همان احمد صاعد وزیر اصفهان در زمان یورش امیر تیمور گورکانى بوده باشد.

۳) این تپه را حصارى خشتى و قدیمى و ضخیم محصور مى نماید که در سنوات اخیر قسمتى از حصارو آثار قلعه تخریبو بجاى آن مدرسه اى ساخته شده که بایستى از اقدامات بعدى نظیر آن جلوگیرى شود.

۴) این ضریح که در سال ۸۵۹ ه .ق به دستور سید واقف ساخته شده در سال ۱۳۵۲ مورد دستبرد قرارگرفت کهخوشبختانه دزدان از آن طرفى برنبستند و ضریح بجاى خود برگردانده شد.

۵) نیاى خاندان اسعد واقفى. شرح احوال او تحت عنوان میرزاآقا حکیم درتاریخ نطنز مندرج است.

۶) از این عبارت به خوبى استفاده مى شود که خانقاه مزبور مانند مدرسه علمیه بوده، نه مانند خانقاهها درزمان ما کهمجمع – به اصطلاح – درویشان است. (استادى)

۷) با تشکر فراوان از حضرت آقاى سید حسین اعظم واقفى که این مقاله را براى چاپ در این کتاب، دراختیار ما قراردادند.

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

مراسم عقد و عروسی جوانان در زمان قدیم روستای چیمه نطنز۱۳۸٩/٧/٩

مراسم خواستگاری:
با توجه به روزهای مبارک ایام شعبانیه ما را برآن داشت تا در این روزها مطالبی در رابطه مراسم عقد وعروسی جوانان قدیم روستای چیمه رابنویسیم.و داستان بدین صورت بود که پسر و دختر روستایی وقتی به سن ازدواج رسیدند. بوسیله یکی از بستگان نزدیک اقوام پسر و یکی از بستگان نزدیک دخترکه هر دوطرف متاهل بودند پس از ملاقات با یکدیگر پیشنهاد ازدواج را مطرح می نمودند.و سپس پیشنهاد را به دختر و پسر منتقل می کردند.و پس از شنیدن جواب مثبت دو نفر از خانواده پسر که معمولا"عمه یا خاله یا خواهر بزرگتر خانواده بود به همراه یکی از بستگان مرد خانواده که از مردان میانسال انتخاب می شود. جهت خواستگاری به منزل دختر می رفتند.ودر آنجا قضیه خواستگاری را باپدر و مادر دختر در میان می گذاشتند.پس از شنیدن جواب مثبت از پدر و مادر دختر به منزل پدر پسر بازگشته و خبر را به آنها می رساندند و با گرفتن خبر مثبت از قاصد ها  پدر و مادر پسر شخصا"به خانه پدر و مادر دختر رفته و در آنجا پس از گفت و شنود قرار مهر بری و شیرینی خوران گذاشته و بعد از قرار با همدیگر برای خرید به شهر رفته و معمولا"به کفش عروس خانم بیش از همه اهمیت گذاشته و کفشی را انتخاب نموده که اندازه پای عروس خانم باشد که در قدیم به  اصطلاح زبان عامیانه می گفتند که کفش پای فلان دختر نمودیم.بعد از خرید کفش اقدام به خرید معمولا"یک قواره چادری و یک قواره پیراهنی و جوراب و یک کله قندکادو شده به همراه انواع نقل مخصوص عروسی وسایل خریداری شده را در طبقی بطور منظم می چیدندو روی آنرابا پارچه طورسفیدتزیین می کردندو یکی از مردان جوان وابسته به فامیل دامادکه معمولا"پسر خاله یا پسر عمو و... بود طبق را بر سر گرفته به همراه اعضا خانواده به خانه دختر می بردند.

مراسم مهر بری و شیرینی خوران:
در مراسم مهر بری که به اصطلاح قدیم چیمه (پاگیره)می گفتند معتمدین و نویسندگان پاگیره(مهر بری)را دعوت می کردندبرای نظارت و پاگیره نوشتن که معمولا"این کار در شبها انجام می شد.افراد بعد از شام به منزل عروس می آمدندو با پاگیره نوشتن قرار عقد و عروسی را تعیین می کردند.وبا مجلس شیرینی خوران بوسیله یکی از خانمهای مسن طایفه داماد کفش عروس خانم را آورده و عروس خانم را وادار به پا نمودن کفش خریداری شده توسط داماد می نموده و این کار بسیار اهمیت داشته و بعد از پوشیدن کفش همه با کف زدن و شادی و هلهله و پخش شیرینی و کشمش ونقل هاییکه از منزل داماد آورده شده به پذیرایی می پرداختند..و با پایان یافتن مراسم شیرینی خوران هر کس به منزل خود میرفت.

مراسم خطبه عقدو عروسی:
در روز معین از خانه داماد طبق هایی را که تهیه نمودند.و این طبق ها بستگی به وسعت مالی هر خانواده ای بود تعداد طبق ها بین سه تا دوازده طبق بود.طبق ها معمولا"با البسه جهت عروسی و شیرینی و آجیل های محلی ونقل و کشمش تزیین میکردند.و تمام بستگان داماد همگی در خانه داماد جمع می شدند.و جوانهای خانواده داماد طبق ها را بر سر گرفته به همراه اورکست محلی (لوطی)با ساز و ضرب و رقص از درب خانه پدرداماد شروع به حرکت می شد.و طوری حرکت می کردند که ساعت ۱۲ ظهر در خانه عروس باشند در آنجا پدر عروس موظف بود که به استقبال بیاید و مقداری پول به عنوان هدیه به طبق کش ها بدهد.واغلب این پولها را روی لب های طبق کش ها قرار می دادند. و سپس توسط جوانهای طایفه عروس طبق ها را از سر طبق کش ها گرفته و یکدیگر را می بوسیدند.و طبق ها را در اتاقی معمولا"در اتاقی که قرار است خطبه عقد خوانده شودقرار می دادند بعد از این کار در حیاط منزل به رقص و پایکوبی و شلیک شادی مشغول می شدند.بعد از رقص و پایکوبی جهت صرف ناهار به داخل منزل هدایت می شدند.پس از صر ف نا هار عاقد محلی (محضر دار)در آنجا حضور می یافت و پس از نوشتن دفاتر از روی پاگیره ای (مهر بری)که قبلا"تنظیم نموده بودند.بدون هیچگونه اعتراضی در دفتر ثبت می شد.و طرفین امضا می نمودند.و عاقد را به اطاقی که عروس و چندین نفر از بستگان خانواده عروس و داماد در آنجا بودند هدایت می کردندجهت ادای خطبه عقد و افراد مهمانهای دیگر دربیرون اطاق یا حیاط جمع می شدند وبه خطبه گوش می دادند.خطبه چندین بار بوسیله عاقد تکرار می شد در حین خواندن خطبه دونفر خانم از بستگان عروس و داماد پارچه سفیدی را روی سر عروس نگاه می داشتند یکنفر دیگر از خانمهای جوان دو کله قند کوچک را در دست گرفته و به هم ساییده که به اصطلاح قند ساییدن سر عروس می گویند.که این کار در حین خواندن خطبه انجام می شد. تا اینکه با خواندن خطبه توسط عاقد مبلغی پول  توسط پدر داماد بوسیله یکی از خانمها و به عروس هدیه می شد که به زیر زبانی معروف بود.و به محض اینکه زیر زبانی توسط بستگان پدر داماد به عروس پرداخت می شد عروس خانم با صدای بلند بله می گفت و با گفتن بله عروس خانم صدای هلهله و شادی از کل جمعیت بر می خاست.و با کف زدنهای ممتد و ساز و ضرب خوشحالی خود را اعلام می نمودند.حدودا"ساعت ۴ بعد از ظهر بستگان عروس و داماد با کسب اجازه از پدر و مادر عروس عروس خانم را از خانه با رقص و پایکوبی و ضرب و شلیک شادی با اسلحه های سر پر به حمام عمومی محل می بردند عروس خانم به همراه خانمهای بستگان عروس و داماد وارد حمام می شدند و در آنجا جمعیت متفرق شده و فامیلهای عروس به خانه عروس و فامیلهای داماد به خانه داماد می رفتند.ماندن عروس در حمام معمولا"تا غروب شرعی طول می کشید. زمانی که قدری هوا تاریک می شد کل خانواده عروس و دامادبه درب حمام آمده و با رقص و پایکوبی به همراه اورکست محلی مشغول می شدند و اشعاری که می خواندندچنین بود.

گل در اومد از حموم      سنبل در اومد از حموم  
آقا داماد را بگو سیصد تومان خرج حموم     بادا بادا مبارک بادا 
 انشااله مبارک بادا

اشعاری بود که درب حمام خوانده می شد.و با خواندن این اشعار عروس خانم را از حمام بیرون آورده و با قدمهای بسیار آهسته به طرف خانه داماد می رفتندو در بین راه خانواده عروس  عروس را از رفتن مانع می شدند و می گفتند داماد باید به استقبال بیاید.در اینجا عده ای از خانواده داماد که معمولا"خانمها بودند به خانواده عروس قسم می دادند به حق دوازده امام و چهارده معصوم پاک چهارده قدم جلو تر بیایید تا داماد بیاید و به جهت قسم دادن به چهارده معصوم تو سط خانواده داماد  خانواده عروس با قدمهای آهسته چهارده قدم عروس را به خانه داماد جلوتر می بردند.داماد به همراه حدود دوازده نفر از بستگان نزدیک خود به جلو می آمدند ضمن خوش آمد گویی به مهمانها تا نزدیک عروس آمده مقداری نقل به همراه سکه پول از جیب در آورده و روی سر عروس پاشیده و بلا فاصله با قدمهای تندو باشتاب به طرف خانه خود حرکت نموده و عروس خانم را با قدمهای آهسته تا درب خانه داماد آورده و در درب خانه می ایستاد و مادر داماد با سینی منقل اسپند و یک عدد تخم مرغ بومی که در ظرفی گذاشته شده بود به جلو می آوردو عروس خانم دست دراز کرده تخم مرغ را برداشته در حالی که سرش را پایین نگه داشته و پارچه ای روی سر خود انداخته موظف بود تخم مرغ را بر سر درب خانه داماد بزند.که معمولا"این کار با دقت انجام می شدکه اگر تخم مرغ به بالای سر درب نمی خوردو منحرف می شد.بلا فاصله تخم مرغ دیگری مادر داماد تهیه و طی تشریفات می آوردو دوباره این کار تکرار می شد.تا اینکه تخم مرغ برسر درب خانه زده شود.و بعد با قدمهای آهسته عروس خانم وارد منزل آقا داماد می شد.و با رقص و شادی به صرف شام مشغول می شدندپس از صرف شام جوانهای هر دو طایفه دامادرا با اجازه بزرگترهای فامیل و پدر دامادو پدر عروس بر می داشتند و به طرف حمام عمومی روستا به راه می افتادند.و برای بردن داماد به طرف حمام از موزیک محلی و رقص و پایکوبی و تیر های شادی استفاده می شد داماد را به حمام برده و بیشتر جوانهای فامیل همراه داماد وارد حمام می شدند.و پس از شستشو سلمانی محل موظف بود ظرف بزرگی از حنای خیس کرده را آورده مقداری از حنا را به دستها و سر داماد بمالد.و بعد ازاتمام حنابندان نمودن داماد ظرف حنا را برداشته و تمام جمعیتی که داخل حمام بودند تعارف می کردند.و هر کس مقداری حنا برداشته و به کف دست و ناخنها و سر می مالیدند.که اینکار حدودا"یک ساعت طول می کشید.پس از این عمل داماد توسط سلمانی محل کیسه و صابون زده می شد و با شستشو داماد او را به رختکن حمام هدایت نموده و در رختکن حمام ضمن پوشاندن لباس داماد با همراهی موزیک محلی به رقص و شادی می پرداختند.و از حمام خارج شده نزدیک مسجد آبادی که رسیده دست از شادی برداشته و داماد را با احترام خاصی وارد مسجد نموده و داماد موظف بود در مسجد دورکعت نماز حاجت بجا آورد.که به آن نماز حاجت می گفتند.پس از ادای نماز حاجت داماد را از مسجد به بیرون آورده و مجددا"باادامه ساز و رقص و شادی از درب مسجد تا منزل ایشان را همراهی می کردندو داماد را وارد منزل نموده و با خداحافظی همگی به خانه خود رفته و فقط دو نفر زن میانسال یکی از طرف خانواده عروس و یکی از طرف خانواده داماد در خانه داماد می ماندندو بقیه خانه را ترک می گفتند.فردای آنروز سلمانی محل به همراه چند نفر از ریش سفید ها و بزرگتر ها به خانه داماد آمده داماد را از خانه برداشته به خانه پدر عروس می بردند و در خانه پدرعروس پس از صرف ناهار دو نفر از معتمدین محل که همراه جمعیت بودند.به پدر عروس می گفتند که به داماد چه هدیه ای می دهی که معمولا"پدر عروس به داماد قطعه زمین هدیه می نمودکه مقدارآن از یک قفیز که ۸۵ متر است شروع و گاهی به یک جریب که ۸۵۰ متر است می رسید.بستگی به وسع مالی هر خانواده ای داشت.بعد از مقدار پیشنهادی توسط معتمدین محل نوشته و انگشت زده می شد.و حاضرین نیز به عنوان شاهد انگشت می زدند.و با اتمام این مراسم منزل پدر عروس را ترک می کردند.و دو زوج جوان سالها با خوشی و خرمی به زندگی ادامه می دادند

جهیزیه عروس در زمان قدیم روستا:
جهیزیه عروس را پس از انجام تشریفات کادو ی زمین به داماددر صندوقهای چوبی که روکش آن با مخمل تزیین نموده بودند یکی از جوانهای خانواده عروس بر دوش گرفته و به همراه داماد به خانه داماد می بردند که این اثاث مختصر عبارت بود از یک قابلمه مسی که آنرا کماجدان می گفتندو یک دیگ کوچک مسی و یک کفگیر و ملاقه مسی به همراه چند کاسه و بشقاب مسی که فقط مایحتاج ضروری و مختصر یک زوج جوان بود

آمار طلاق در زمان قدیم روستا:
در آن زمان مردم زندگی را برای خود زندگی می خواستند و ازدواج را به عنوان تشکیل خانواده در نظر می گرفتندو با کمترین امکانات بهترین زندگی را داشتند و حاضر بودند خود را فدای خانواده نمایندو  آمار طلاق در آن زمان در حد صفر بود .

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

خلاصه ای از زندگینامه استاد علوی سرشکی نطنزی۱۳۸٩/٦/٢٥

آیت الله  سید محمد رضا علوی سرشکی درسال 1328شمسی در خانواده ای روحانی در تهران به دنیا آمد دوران تحصیل :

پدر ایشان مرحوم حجه الاسلام حاج سید کمال علوی سرشکی از روضه خوان های صاحب کرامت تهران بود؛

 مرحوم سید کمال درزمان انقلاب برای برپایی تظاهرات علیه رژیم شاه مشوق جوانها وخود درصف اول تظاهرکنندگان بود

فرزندان ایشان همه انقلابی ومقلد امام هستند ودرراه خدمت به اسلام از هیچ تلاشی فروگذار نکردند.

 

سه تن ازفرزندان ایشان روحانی بوده که یکی از آنها به نام سید حسین در جنگ تحمیلی در سال 61 در ظهر روز عاشورا به شهادت رسید

 

بعداز دوران ابتدائی درسال 1340در سن چهارده سالگی برای فراگیری علوم دینی وارد حوزه علمیه تهران شده ودر کنار دروس حوزوی بطور موازی دبیرستان را خواندند وبعد با مطالعه خود تاسطح آموزش عالی دررشته های زیست شناسی فلسفه غرب واقتصاد ادامه دادند.

همچنین در دروس حوزوی پس از پنج سال که در حوزه علمیه تهران بودند وارد حوزه علمیه قم شدند
کتابهای رسائل ومکاسب وکفایه را خدمت آیات عظام فاضل لنکرانی، سبحانی ،حسین نوری سلطانی واساتیدی چون اعتمادی وستوده به پایان رسانید. وسپس دردرس فقه واصول مرحوم داماد شرکت کردند.
بافوت مرحوم داماد درس مرحوم آیة الله العظمی میرزا هاشم آملی راانتخاب و بیش از دو دوره درس اصول ایشان (یعنی چهارده سال) شرکت کردند ودرس اصول استاد راتقریر نمودند  همواره مورد توجه استاد بوده اند تا اینکه مرحوم آملی دردوره اخیر اصول خود به بحث (تعیین وتخییر) که رسیدند تصریح کردند که اینجااز سخت ترین مباحث اصول است در همان ایام (سال 1402 قمری )علوی سرشکی آن مبحث ازدرس استاد را تقریر وخدمت استاد ارائه دادند ؛ ایشان پس از مطالعه درزیر آن نوشتند :
                   

بسم الله الرحمن الرحیم

این نوشته باهر النور در مشکل ترین مبحث اصول ملاحظه

شدصاحب این سطور در اعلا درجه نبوغ هست.
امید است از علما اسلام شوند وخدمت به اسلام نمایند.
الاحقر

هاشم آملی

درس حج را در محضر حضرات آیات عظام گلپایگانی ومرعشی نجفی طاب ثراهما شرکت نمود ودر بحث حدود آیة الله گلپایگانی ونیز دردرس اصول آیة الله العظمی وحید خراسانی شرکت کردند. علاوه برموارد فوق یک دوره طهارت را به ترتیب متن جواهر الکلام با جمعی از دوستان فاضل به تفصیل بحث نمودند.
وسپس به تدریس خارج اصول پرداختند

 

تالیفات حوزوی ودانشگاهی

 در علوم حوزوی :

در فقه و اصول تقریرات دروس اساتیدشان – به خصوص میرزا هاشم آملی و وحید خراسانی-
در علم کلام و عقاید کتب نفیسی که  در بیروت  و بسیاری از کشور های عربی دیگر به چاپ رسید و در ایران نیز توسط جامعه مدرسین و دفتر آیت الله سیستانی تجدید چاپ شد .که ان شا الله دربخش کتابخانه سایت بطور کامل در دسترس عزیزان قرار میگیرد

در رشته زیست شناسی :
ایشان قبل از انقلاب در کنار دروس حوزوی دررشته زیست شناسی حدود ده سال مطالعات قابل توجهی داشته که در این ارتباط کتاب (تکامل یاتناقص) راتالیف نموده وازطریق علم زیست شناسی نظریه تکامل انواع رارد نمودند ؛ این کتاب مورد تایید جمعی ازاساتید عالی دانشگاه قرار گرفته وتوسط انتشارات جامعه مدرسین تجدید چاپ شده است

 درعلم اقتصاد :
پس از انقلاب دربدو تشکیل دفتر همکاری حوزه ودانشگاه دررشته اقتصاد چندین سال درآن
دفتر فعالیت داشته لذادر رشته اقتصاد نیز تحقیقات و مطالعات خوبی دارند ودرهمان ایام جزوه ای درباره ضرورت تعدیل نرخ ارز تنظیم وتوسط دکتر داوری به آقای نوربخش رئیس بانک مرکزی در آن وقت می فرستند که بسیار مورد توجه ایشان قرار می گیرد .
 
در فلسفه غرب :
ایشان در مورد فلسفه غرب نیز بیش از سی سال مطالعات خوبی دارند ودر این ارتباط نیز کتابی در نقد فلسفه کانت وپوزیتو یستها تالیف نموده اند به نام( نقدی بر فلسفه کانت) که به طور بدیع ودید گاهی جدید آن را نقد نموده وانتشارات جامعه مدرسین آن را به چاپ رسانیده است ومورد تایید اساتید معتبر دانشگاه می باشد .

 کتب دیگر ایشان در این زمینه :

                          
فلسفه حقوق
نقدی بر نقد های هیوم
 سکولاریسم و پروتستانیزم
 نقدی بر فلسفه ارسطویی وغرب
خداشناسی در غرب وشرق
فلسفه اخلاق


زندگینامه استاد در سایت تبیان نیز قابل دسترسی می باشد. 

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

تاریخچه روستای اوره نطنز در قالب یک تذکره قدیمی۱۳۸٩/٦/٢٠

بخشی از تاریخ اوره(تذکره) که روی پوست آهو نوشته شده است ، هر سال در ایام برات برای مردم قرائت می شود که نکات جالب توجهی برای اهالی اوره دارد. امسال در ایام برات (نیمه شعبان) یکی از فعالیت های ارزشمندی که انجام دادند ، این بود که تذکره امام زادگان مدفون در وسط روستای اوره را در قالب کتابچه هایی منتشر و بین مردم توزیع نمودند. شخصا از این اقدام بانیان این کار خیر تشکر و تقدیر می کنم.

اکنون متن کامل تذکره مزبور را در اینجا قرار می دهم تا عزیزانی که مایلند تاریخچه اوره را مطالعه نمایند ، بدان دسترسی داشته باشند.

بسم الله الرحمن الرحیم

باب نهم در بیان کیفیت احوال سراسر ملال احمد بن عبدالله بن امام محمد باقر و شاهزاده محمود، برادر با جان برابر آن شهریار کامکار و قره عین نامدار دوحه باغ احمدی و غنچه گلستان حیدری ، سروهای بوستان فاطمه زهرا و شاخه های نهال شمشاد خدیجه کبری علیه الصلوه و علیه السلام است موافق بر رشحات عالی حضرات متوالیان کرام و مستوفیان عظام و خدام ذوی العزه و الاحترام اعلی الله مقامهم که سر رشته مضبوطه آن سلسله علیه عالیه را بیرون نوشته اند به جهت اجناح شیعیان و دوستداران چنان است که در کتاب الفی شهره ذکر فرموده اند که بعد از شهادت یافتن فخر الله العابدین سید الساجدین و الراکعین ستم دیده دشت نینوا ، یعقوب آل طه ، مسموم به سم جفا ،  جناب امام زین العابدین ، یوسف بن حجاج علیه اللعنه و العذاب ، اولاد ابوتراب را در هر ولایتی که بودند ، منافقین راه منزل و ماوی ایشان را به آن سگ هاویه عرض می نمودند ؛ آن کلب کبیر در شهادت اولاد آن شاه خبیر و کبیر سعی های بلیغ می نمود و دقیقه ای از فکر شهادت آن بزرگواران نمی آسود تا آن نوجوانان باغ فتوت و نونهالان گلستان رسالت را به شهد شهادت فایز می گردانید.

و حجه بن زکریا روایت نموده است در منتخب خود که هشت هزار نفر سادات علوی که همگی عظیم الشان و جلیل القدر و البنیان بودند از نسل فاطمه بانوی حوریان جنان را آن ملعون بعضی را با خنجر و شمشیر و جمعی را با مضراب و زوبین و تیر و برخی را به زهر هلاهل به قتل رسانید و در آن زمان آن دو برادر نامدار و شهریاران کامکار از جور زمانه غدار و تعدی و ناسازگاری چرخ بیم دار یعنی سلطان احمد و سلطان محمود فرزندان شاهزاده عبدالله بن سرور باطن و ظاهر ، پیشوای مومن و کافر ، هادی پنجم جناب امام محمد باقر علیه السلام در شهر بغداد در خانه گشتاسب بن فرخ بن اسفندیار بن هرمز بن خسرو بن امیر یزدجرد شهریار خوفیانه به مثل گنج در ویرانه پنهان بودند و از ترس و بیم و سطوت آن شیطان رجیم لیل و نهار را هراسان و در کار خود پریشان در آن خانه به مثل زندانیان به سر می بردند و آن ملعون مردود شب و روز در تجسس و تفحص آن برگزیدگان رب ودود می بود تا روزی وزیران بی بنیاد به عرض آن بدتر از نمرود و شداد رسانیدند که : “ای شهریار امروز در عوالم امکان سلطنتی و هم در عالم ، خاتم سلطنت در انگشت است و حجت خلافت در مشت است؛ ولایت باطن را مجتمع با امارت ظاهر آورده ای و از کنه جوهر عبودیت ، سلطنتت باهر و نیز چون جنان باشد ، چرااولاد فاطمه در امان باشند؟ “

آن ملعون دلش از بغض ابوتراب چون سفینه غرق در خون ناب ، رنگش متغیر گردید و موهای نحس منحوسش به مثل سوزن از پیراهن سرکشیده و منادی ها را امر نمود که در همه ولایات منادی کنند که هر کس یک نفر از آل ابوتراب به خدمت وی باشتاب حاضر نماید یک بدره زر جایزه به آن کس بدهد.

چون منادی این ندا در داد ، گشتاسب تازه مسلمان از این منادی دلش به درد آمد که مبادا چرخ زنگاری حیله بازد و شعبده باز فلک فتنه انگیز و آن شهریاران در شهر بغداد به شهادت برسند ، از برای آن شاهزادگان تدارکی کامل دیده ، ایشان را خوفیانه در نیمه شب غایبانه از باره بغداد سرازیر نمود. ایشان را به سمت عراق بی تفاوت به نفاق روانه نمود.

آن دو برادر طی منزل می نمودند و از راه غیر متعارف ، جبل ها و بیابان ها را کمیت پیادگی می دوانیدند تا آن که وارد شهر قزوین بی قرین گردیند و چند یومی در خانه عبدالخالق بن عبدالعظیم بن عبد الحی که یکی از نواده های دختر زاده ابی ذر غفاری می بود و در شهر قزوین متوطن بود و از جمله محبان یک رنگ و جان نثاران بی درنگ خانواده ابوتراب می بود ، فرود آمدند تا بعد از مدت های مدید و عهد های به غایت بعید ، سینان قزوینی که مشهور بودند به بدبینی ، از کیفیت احوال ایشان از کما کان اطلاع یافتند واز راه بغض و عداوت کمر قتل آن دو نونهال بوستان فتوت و دوحه های باغ رسالت را بر میان جان محکم استوار نمودند.

عبد الخالق (میزبان) پی بر مطلب برده ، تدارکی که فراخور شان و احوال ایشان می بود ، مهیا نموده ، ایشان را از شهر قزوین کفر قرین بیرون نموده و ایشان را دلالت به راه فارس نمود و وداع نموده  به خانه خویش مراجعت نمود.

آن دو شهریار نامدار و قوت دل احمد مختار ، میوه بوستان حیدر کرار از قزوین بیرون آمده ، از راه غیر متعارف روانه مملکت نخع گردیدند ، چون روز شد ، جاسوس آن بدبختان مخلد در آتش نیران ، مطلع از رفتن آن نازنینان گردیده ، این خبر را به سمع آن ملعونان به زمان چاپلوسی رسانید . هشت نفر کافر مطلق داوطلب در کشتن امام زادگان بر حق گردیدند و خودسازی نموده و در همان روز به مثل اجل معلق از عقب شاهزادگان از قزوین بیرون آمده روانه مملکت نخع گردیدند و در کنار شهر ساوج آن ملاعینان به آن دو جگر گوشگان جناب فاطمه زهرا علیها سلام رسیدند و در کنار شهر ساوج فیما بین آن هشت نفر فرقه کفر با آن دو نور چشم فاتح خیبر تلاقی فریقین رخ نمود و آن دو بزرگوار در آن گیرودار از جور و ظلم آن دو شقی النفاس زخم بسیار و صدمه بسیار به بدن ایشان رسیده بود. و اما آن هشت نفر خوارجی را به رسم امانت به خدمت مالک روانه بئس المصیر نموده بودند.

لکن از کثرت زخم و شدت درد و بسیاری خون که از بدن شریفشان آمده بود ، ضعف بر آن نونهالان چمن مصطفوی و غنچه های بوستان مرتضوی غالب شده بود و جهان در چشم آن بینوایان تیره و تاریک گردیده بود ، به آن احوال و با آن ضعف و نقاهت بی زاد و راحله تشنه و گرسنه با پاهای پر آبله ، خود را نزدیک شهر نخع رسانیدند و در نزدیکی شهر نخع در قلعه اسنجران منزل فرمودند و عبدالرضا که بزرگ و ریش سفید آن قلعه می بود ، ایشان را به خانه خود برده متوجه احوال ایشان و اصلاح زخم های بدن اطهر آن شهریاران گردید و از نام و نسب و احوال زخم و صدمه بدن ایشان جویا گردید ، ایشان عبد الرضا را از نسب خویش با خبر نمودند و کیفیت احوالات خود را من اوله الی آخر به آن پاک دین مکشوف داشتند و مدت مدید در آن قلعه به طریق خوفیانه به سر می بردند تا زخم های بدن اطهر ایشان اندک اندک روی به بهبود نمود.

احوال ایشان اندکی بهتر شد از آن قلعه حرکت نموده از راه جبلستان از خوف و بیم آن ملاعین روانه چهل حصاران فین گردیدند و در فیما بین شهر نخع و قصبه طیبه فین جمعی از جماعت سنان که مستحفظ آن الکه می بودند و در اصل ساکن بلده دامغان می بودند به آن دو سرو بوستان احمدی و نهال گلستان محمدی و دوحه باغ حیدری چهره گردیدند و از فراست و قراین ایشان را شناختند که آن دو بزرگوار از آل فاطمه و دودمان ابوتراب می باشند ، سر راه را به ایشان تنگ گرفته و به ایشان در آویختند و مجادله و محاربه ایشان تا سه روز به طول انجامید ، آن مظلومان در آن سه روز صایم بودند و آب و نان نتوانستند به جهت فوت افطار خود تحصیل نموده باشند ؛ در آن سه روز آب و نان به وجود ایشان نرسید و در آن مجادله زحم بسیار از شمشیر و زوبین و تیر و خنجر به جای زخم های سابق در بدن اطهرشان قرار گرفته بود.

شب چهاردهم در رسید و در هنگام غروب روز سیم دست از دعوا کشیده در گوشه آن بیابان غریب و بی کس و بی یار و بی مونس ، بی آب و نان با آن زخم های گران قرار گرفتند و آن بدبختان در نزدیکی ایشان منزل نموده به لهو و لعب و خوردن خمر مشغول گردیدند. ایشان به لهو و لعب و آنان به گریه و زاری بی توشه در تعب بودند . چون آن شب دیجور به نصف رسید ، از ترس و بیم با هول عظیم دل به حی قدیم بسته ، از آن مکان رسته ، خود را به قلعه جلال الدین در چهل حصاران فین رسانیدند.

رفیع نساج که در آن نصف شب از خانه خود به جهت نماز شب و عبادت حضرت رب در آمده ، روانه مسجد می بود از حکمت های بالغه ربانی و فرمان حضرت واجب الوجود در نهانی ، به خدمت آن دو شهریار رسید و از کیفیت احوال ایشان جویا گردید. آن بزرگواران احوال خویشتن و سرگذشت خود را به جهت رفیع نساج من اوله الی آخر از کما کان مطلع ساختند . آه سرد از نهاد آن پاک دین و جانباز راه یقین برآمد و ایشان را به خانه خود برده ، منزل نیکویی به جهت ایشان مهیا نموده ، آن شهریاران را در خانه خود ، حسب الامر ایشان پنهان نگاه داشت و متوجه اصلاح زخم بدن اطهر آن دو بی کس پرداخت و جراحی ماهر که از زمره مسلم می بود به جهت آن شاهزادگان حاضر نمود و به معالجه زخم بدن آن بزرگواران سعی بلیغ می نمود و روزها به کسب نساجی مشغول بود و اجرت شغل خویشتن را یوما فی یوم خرج دوا و غذای ایشان می نمود و هر روزه اخلاصش زیاده می گردید .

تا آن که بدیعه نامی که هفتاد سال متجاوز از عمر منحوسش گذشته بود و در اصل مردم خطه ورامین می بود و در آن قلعه به سر می برد و شوهر او متوفی شده بود ، کیفیت احوال را فهمید ، چون اطمینان به هم رسانید ، خوفیانه در نامه به خطه ورامین به اقوام خویش احوالات شاهزادگان را مفصل قلمی نمود و به قاصدی ، فرزند خویش عبدالرحمن نامی را برگزید و وی را روانه خطه ورامین در نزد برادرهای خویش روانه نمود.

چون نامه به آن ملاعینان که از خدا بی خبر و از هول روز محشر باشکان نبود ، رسید ، لشکری از خود شقی النفس تر فراهم آورده با تدارک بسیار و زر بی شمار برداشته و روانه چهل حصاران فین گردیدند و در کنار قلعه جلال الدین فرود آمدند و آن دو بزرگوار را طلب نمودند. رفیع نساج از ترس بزرگ آن قلعه و آن که مبادا اهل و عیال مسلمانان به اسیری رفته و جماعت متوطنین آن قلعه به قتل برسند ، در نیمه شب خوفیانه آن آقایان را از قلعه جلال الدین بلدی به اتفاق ایشان روانه نمود.

از راه غیر متعارف ایشان روانه الکه نطنز رود گردیدند و بر سر کریوه صاین رسیدند که راه دو قسمت می شد ، یکی به قصبه نطنز رود می رفت و دیگری در دامنه کرکس که کوهی است بسیار بزرگ و آب و علف و گل های گوناگون و درنده بسیار در آن کوه به هم می رسند.

ایشان به یکدیگر رسیدند و در همان دقیقه آن ملاعینان دور شاهزادگان را احاطه نمودند؛ آن شیربچگان حیدری به آن ملاعینان نبرد می نمودند و به راه کرکس افتادند تا در دامنه کرکس به آبادی رسیدند و آن آبادی را قلعه ای به نظر سنجیدند . چون به حوالی آن آبادی رسیدند ، مغرب شد ، دست از جدال کشیدند و آن دو بزرگوار در گوشه ای آرام گرفتند و آن ملاعینان در خلف باره آن قلعه فرود آمدند. بزرگ آن قلعه چون آن لشکر را به نظر در آورد بسیار هول برداشته بر باره قلعه بر آمد و از ایشان تفتیش نمود که این لشکر کیستند و در این راه غیر متعارف از برای چیستند.

یکی از آن شقی النفاس در جواب آن شخص زبان به تکلم گشود و کیفیت را من اوله الی آخر به جهت صاحب آن قلعه و آبادی حکایت نمود . چون پاسی از شب گذشت آن مرد دین دار با تبعه خویش از قلعه خود بیرون آمده به منزل شاهزادگان شتافت و آن گوهران شب چراغ را در آن تاریکی شب دریافت. ایشان را به عجز و الحاح تمام برداشته داخل قلعه خویش نمود و خدمت شایسته به جهت ایشان به عمل آورد و در آن شب ساکنان آن آبادی را طلب نموده ، آن حکایت را در میان آورد. همگی اهل آن قلعه از کهین و مهین با رئیس خود هم عهد گردیدند که تا آدم آخر ایشان به شهد شهادت فایز نگردند و خون خود را به محبت و دوستی علی بن ابی طالب علیه السلام نریزند ، ایشان را به دست خصم ندهند.

چون صبح شد آن ملاعینان از پی برگزیدگان حضرت سبحان جستجو نمودند و آنچه در آن حوالی تفحص نمودند کسی را نیافتند.

خاطر ایشان جمع شد که آن دو بزرگوار در آن قلعه می باشند. رسولی در نزد ایشان روانه نمودند و طلب آن دو بزرگوار نمودند و ساکنین آن قلعه آباد امتناع می نمودند تا بالاخره فی ما بین ایشان به نزاع و جدال پیوست و همه روزه ساکنین آن قلعه از در خود بیرون می آمدند و در کنار آن آبادی ، با آن جماعت صفوف جدال را می آراستند تا مدت یک ماه شمس و هفت روز آن مجادله به طول انجامید و بر اهل و سکنه آن آبادی بسیار ضیق گردید و به جهت گذران معیشت و هیزم و غیره و در آن دمت بسیاری از طرفین در کنار آن قلعه کشته شده بودند . چون شاهزادگان کار را چنان دیدند و زخم های بدن خود را به اصلاح سنجیدند ، تن مبارک را به زیور اسلحه حرب آراستند و آن دو برادر در آن روز پای از قلعه بیرون نهادند و با آن لشکر مجادله می فرمودند تا مدت شش یوم هر روزه فی ما بین ایشان فریقین رخ می نمود و از جماعت کفار بسیار کشته می شدند و زخم بی شمار بر بالای زخم های آن بزرگواران که اصلاح یافته بود ، رسیده بود ؛ چنان که از صدمه تیر به مثل قنفذ سر بر آورده بودند و زخم شمشیر بر بدن ایشان بیرون از حساب بود و از آن لشکر کفار قلیلی باقی مانده بود. مجموع ایشان طعمه شمشیر آبدار گردیده بودند و همه رزوه از خطه ورامین لشکر بامداد آن ملاعینان پی در پی می رسید و قوت ایشان زیاد می شد تا این که در روز پانزدهم رجب المرجب در کنار آن قلعه آن دو بزرگوار از پای در آمدند و از ضرب نیزه و خنجر و شمشیر و صدمه خدنگ تیر ، جان به جان آفرین تسلیم نمودند و داعی حق را لبیک اجابت مقرون گشته به شهد شهادت فایز گردیدند.

متوطنین آن قلعه بدن های شریف آن دو برادر را در کنار قلعه مدفون نمودند و باز با آن جماعت به حرب مشغول گشتند تا آن قلعه را محاصره نمودند؛ زنان ایشان در فوق باره آن قلعه بر آمده با سنگ فلاخن با جماعت جهاد می نمودند و مردان ایشان در مابین گرم محاربه بودند تا بالاخره قوم بی خرد آن قلعه را مسخر نمودند و به حیطه تصرف در آوردند و مردان ایشان را از زیر تیغ گذرانیدند و به قتل رسانیدند و زنان حامله ایشان را شکم دریدند و اطفال ایشان را در مهد سر بریدند. همگی را با اره جفا سر از پیکر جدا نمودند و برخی از زنان و مردان ایشان را اسیر نموده با مال بسیار روانه خطه ورامین گردانیدند و آن قلعه در آن روز مسمی گشت به “اره” و از کثرت استعمال ، حال آن قلع را “اوره” می نامند، که در دامنه کرس در فوق قصبه نطنز رود واقع است و آن قلیل محبان که بنده بودند به دفعات آن قلعه را مجدد آباد نمودند و حال آن مکان را اوره می نامند.

این بود شرح حال دو نفر از این بزرگواران که در این امام زاده مدفون می باشند.

اما شرح حال دو نفر دیگر آن ها به نام های شاهزاده اسماعیل و شاهزاده ابوالقاسم فرزندان اسحاق بن امام موسای کاظم علیهم السلام :

بعد از شهادت یافتن جناب امام رضا علیه السلام حکم بر قتال ابوتراب نموده و به حکم آن سگ هاویه دوازده نفر سادات صحیح النسب علوی را در آبادی ها و بیابان ها گوسفندسان سربریدند ، در نتیجه شاهزاده اسماعیل و شاهزاده ابوالقاسم فرزندان اسحاق بن موسی الکاظم علیه السلام از مدینه عنبر شمیم روانه طوس گردیدند که طلب خون برادر و قصاص آن حضرت را نموده باشند .

چون در بلده همدان در کنار الوند نزول اجلال فرمودند: محمد جعفر ، والی آن حدود آن بزرگواران را به رسم ضیافت طلبید و آن دو شاهزاده را به زهر هلاهل مسموم نمود و آن بینوایان روز به روز ، درددل بر ایشان مستولی می شد چنان چه دو روز یا سه روز در غش بودند تا آن که وارد چهل حصاران فین گردیدند و چون هوا در آن آبادی بسیار گرم بود ، به جهت تغییرات آب و هوا روانه سرحدات سردسیر گردیند و چند روزی در قصبه نطنز رود در خانه معین الدین نساج به سر بردند و آزار ایشان دقیقه به دقیقه مشدد می شد.

به جهت طواف مرقد شاهزادگان (احمد و محمود)، آن دو برادر خویشتن را به قریه اره موسوم به اوره رسانیدند و در آن بقعه شریف معتکف گردیدند تا هر دو برادر متوفی شدند و حسب الوصیت ایشان ، ساکنین آن آباده ، نعش شریف ایشان را حنوط نموده در پهلوی آن دو بزرگواران در آن بقعه شریف دفن نمودند تا زمان خلافت متوکل عباسی علیه اللعنه و العذاب که حکم بر خرابی بقاع آل فاطمه علیهم السلام نمود ، آن بقعه را نیز خراب نمودند و بعد از آن که آن سگ به درک رفت ، دیگر کسی آن بقعه را عمارت ننمود.

پس گروه مسلمین و جمهور مومنین و سایر متوطنین آن حدود بدانند که چهار نفر از ذریه طیبه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها در قریه اوره از قرای نطنز رود فی ما بین محال لنجر و محال علیا در لب رودخانه در وسط اوره مدفون می باشند و آن مکان شریف صاحب کرامت است .

*منبع: مجله اینترنتی اوره، ستارۀ آسمان کویر

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

درباره دکتر کــــیهان نیا۱۳۸٩/٥/٢٧

بیوگرافی

اسم من اصغر است به این ترتیب کوچک همه آدمهای خوب ایران هستم . در سال 1319 در روستای ابیازن از توابع شهر نطنز به دنیا آمدم. همسرم مریم محمد رضا است و دارای سه فرزند به نامهای افشین، آرمین و نیما می باشم. پدرم مرد ساده ای بود که وقتی کلاس شش ابتدایی را تمام کردم چون فکر می کرد  ابن سینا شده ام گفت: پسر جان درس خواندن بس است، برو معلم شو. زیرا آنروزها نوکری دولت و آب باریکه اطمینان بخش تر بود. او نمی دانست که من اهداف بزرگتری را در سر می پرورانم. هنگام تولد ظاهراً به خاطر جمعیت زیاد خانواده نباید کسی خوشحال می شد ولی چون "پسر" بودم گویا چندان هم بدشان نیامده بود. در کودکی به مکتب خانه می رفتم. اگر اجازه بدهید ضمن شرح سرگذشتم آن را همراه با خاطرات تلخ و شیرین ام بازگو کنم تا هم لبخندی بر لب هایتان نقش بندد و هم از تلخی روزکار چندان شکوه نکنید.

خاطره اول اینکه در بچگی بسیار پر جنب و جوش و خلاصه به قول امروزی ها شیطان بودم. در راه رفت و آمد به مدرسه به طرق مختلف تخلیه انرژی می کردیم. یکی از تفریحات آن روز ما پریدن از روی چاه های قناتها که در مسیرمان قرار داشت بود. یکی از آن روزها که خواستم شهامتم را به رخ دیگران بکشم از روی چاهی که دهانه اش نسبتاً بزرگ بود پریدم که ناگهان خود را در نیمه راه چاه سرازیر دیدم، نمی دانم چه اتفاقی افتاد که وسط چاه گیر کردم و همین امر موجب نجاتم توسط همکلاسیها که هم می خندیدند و هم ترسیده بودند شد. ذکر یک نکته تعجب آور که هنوز هم شگفتی آن از خاطرم نرفته و شاید برای شما خالی از لطف نباشد این بود که در همان لحظاتی  که به چاه افتادم اولین فکری که به خاطرم آمد آن بود که دیدی  مردم و نتوانستم درس بخوانم. پس از پنج دهه هنوز هم در شگفتم که چرا به جای سایر افکار چنین فکری در سرازیری چاه به مغزم خطور کرد؟ شاید به لحاظ این بود که در کوچکی به ما تفهیم کرده بودند که اگر می خواهید به جایی برسید باید درس بخوانید و گرنه آدم بیسواد کور و بیچاره است. شایدم به دلایل دیگری بوده که اگر شما آنرا یافتید به من اطلاع بدهید.

          خاطره دوم: در آن روزها پدران ما هزینه مکتب خانه را تامین می کردند. زیرا در ده ما مدرسه دولتی وجود نداشت. در زمستان ها هنگامی که برف می بارید ما شاگردها باید هیزم بخاری مدرسه را تامین می کردیم.یکی از روزها که نوبت من  شده بود مادرم مقداری هیزم، کیف و بسته ناهارم را به من داد که آنها را به مدرسه ببرم، در بین راه پایم لیز خورد و چنان در میان برفها غلطیدم که مدتها تلاش کردم تا توانستم از میان برفها که تمام وجودم را پوشانیده بود، بیرون بیایم و وسایلم را جمع و جور کنم. حالا وقتی می بینم که فرزندان ما با اینهمه تسهیلات به درستی درس نمی خوانند تعجب می کنم. درس خواندن من به خاطر شرایط سخت مکتب خانه و استفاده از روشهای غیر علمی متوقف شد و پدرم برای اینکه من به مدرسه دولتی بروم با خانواده اش به خانه پدری ام که در مرکز نطنز بود نقل مکان کرد و در سن ده سالگی مجبور شدم کلاس اول و دوم را با هم بخوانم تا از بقیه شاگردان عقب نباشم. اسم مدرسه ما دبستان مولوی بود که اگر باز هم اجازه بدهید خاطراتی از آن مدرسه را برایتان بازگو کنم. در ابتدای این بیوگرافی به شما گفتم که چون قادر نبودم خود را کنترل کنم همیشه دسته گلی به آب می دادم و کسی هم نبود که شرایط روحی و روانی ام را درک کند، امروزی ها به این گونه کودکان می گویند(های پر) یعنی کسی که نمی تواند در یک جا بند شود، ولی در آن روزها  چنین حرف هایی مد نبود، وضعیت آن روزگارانم مصداق این شعر بود:

همین جنب و جوش زیاد موجب شده بود که معلم کلاس چهارم مرا برای مدتی روی زمین بنشاند که این رفتار غلط او نوعی تحقیر بود، مرا بشدت رنجانده بود بطوریکه این رنجش را سالها در دل خود داشتم تا اینکه ابتدا با خود شناسی و سپس با روانشناسی آشنا شدم و شیوه های بخشیدن دیگران را آموختم تا امروز از شر آن تحقیر و سایر رفتار های غلط دیگران رهایی یافتم. یکی دیگر از رفتارهای غلط آن معلم بشرح زیر است:

هیچ کس جز من و فراش مدرسه نمی توانست بخاری هیزمی مدرسه را روشن کند و هر وقت فراش مدزسه در دسترس نبود این ماموریت به من محول می شد و همین خوش خدمتی و در حقیقت ابتکار عمل، موجب شده بود که معلم مدرسه من را به لقب نا زیبای "تون تاب"  یعنی کسی که در حمام کار می کند، مفتخر کند، که البته چون این لقب خیلی محترمانه نبود بچه ها هم میل نداشتند آن را به دست بیاورند، بنابراین حسادتی هم در کار نبود. این جنب و جوش ها و نا آرامی ها باعث شده بود که همیشه از درختی یا دیواری سقوط کنم و دست و پایم زخمی شود  به طوری که مرحوم مادرم که خدایش صد هزار بار بیامرزد، به شوخی به من می گفت"خر زخمی"یعنی خری که پالان نامناسب و بار زیاد، بدن او را زخمی کرده بود. انصافاً مادرم راست می گفت چون هیچ جای سالمی در بدن من وجود نداشت. باید اعتراف کنم که این لقب نازیبا که معلم مدرسه به من داده بود، برازنده آدمی نبود که می توانست بخاری هیزمی را روشن کند ،بلکه باید مرا از این بابت مورد تشویق قرار می داد به خصوص که بعضی از بچه ها از روی شوخی و جدی لقب ام را یادآوری می کردند. امیدوارم مدارس امروزی چنین لقب هایی به شاگردان خود ندهند.

پس از اخذ مدرک سیکل به خاطر اینکه بروم تهران در دانشسرای مقدماتی آن روز که آرزوی همه بود پذیرفته شدم. زیرا پس از دو سال درس خواندن معلم می شدم و به پول و پله می رسیدم. یکی دو سال معلم بودم که متوجه شدم این شغل مرا راضی نمیکند. بنابراین داوطلبانه به سربازی رفتم چون شنیده بودم که سربازی انسان را "آدم می کند" من که هرگز آرام و قرار نداشتم رفتم سربازی تا شاید به خاطر انضباط سخت آنجا آدم بشوم، البته باید اعتراف کنم که تصورم اشتباه در نیامد چون در آنجا خیلی چیزها یاد گرفتم، اول این که با انضباط سخت آنجا  مجبور شدم  خودم را به نظم و ترتیب در آورم بطوریکه هنوز هم آن نظم انسان ساز را از دست نداده ام. دوم اینکه متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است و ما ذره ای بیش در این خاک نیستیم.

در دوران سربازی یاد گرفتم که هرگز تکبر نداشته باشم،

یاد گرفتم که از داشته های خود غره نشوم،

تازه متوجه شدم که چه کم و کسری هایی دارم که باید در فکر تامین آن باشم.بنابراین به طرف خواندن کتابهای روانشناسی رفتم و دوره های خود کاوی و خود شناسی را شروع کردم. پس ازسربازی برای اینکه به عطش خودم برای موفقیت دامن بزنم تصمیم گرفتم که بروم خارج از کشور و در آنجا ادامه تحصیل بدهم. زیرا این جاه طلبی  یا به زبان بهتر انگیزه را در خود می دیدم که در خارج از کشور چیزهای جدیدی یاد می گیرم. در همین جا علاقمندم که بگویم جاه طلبی فی نفسه عیب نیست چه بسا موجب پیشرفت انسان هم می شود. جاه طلبی موقعی زشت است که شما برای رسیدن به اهداف خود از جاده صواب خارج شوید و اخلاق را زیر پا بگذارید ، پس از آنکه به خاطر مشکلات  ارزی نتوانستم به خارج از کشور بروم تصمیم گرفتم به دانشکده حقوق بروم. فکر قاضی  یا وکیل شدن از کودکی با من بود. اماهمیشه موانعی وجود داشت که به آن مجال خودنمایی نمی داد. در آن زمان دو بار این فکر به سراغم آمد،شرح این قصه خالی از لطف نیست شایدم کمی آموزنده باشد زیرا پشتکار، هدفمندی و سخت کوشی که لازمه هر موفقیتی است در آن وجود داشته است یادتان باشد سخت کوشی بالاتر از داشتن استعداد است. موفقیت ناشی از تلاش بی وقفه است نه شانس و اقبال.

پس از تعمق و تاٌمل تصمیم گرفتم به آرزوی دیرینه و قبلی خود جامه عمل بپوشانم. متاسفانه شروع آسانی نبود، زیرا شرایط نامساعدی داشتم. از یک طرف متاهل بودم و درگیر مسایل خانوادگی و از طرف دیگر مسئولیت مخارج زندگی از قبیل اجاره خانه، پوشاک و مواد غذایی را بر عهده داشتم که خود بار سنگینی بود. علاوه بر آن، ساعاتی از روز را وقف معلمی که دوباره از روی اجبار به آن برگشته بودم می کردم و مهمتر از همه، ده سال وقفه تحصیلی همه چیز را یادم برده بود و کم استعدادی در فرا گیری دروس نیز بر دلایل دیگر می افزود. با وجود مشکلاتی که پیش رو داشتم، موضوع را با همسرم در میان گذاشتم. او نیز مرا تشویق به این کار کردو قول داد همراه و همگامم باشد. این حرف او آرامش بسیاری به من بخشید و کار را از همان روز شروع کردم. حدوداً اواخر اسفند بود که تصمیم گرفتم فکر خود را عملی سازم و برای گرفن دیپلم ثبت نام کنم.
متاسفانه  مهلت ثبت نام برای دیپلم  متفرقه به پایان رسیده بود اما به هر زحمتی بود نام نویسی  کردم و با وجودیکه فقط 3 ماه تا برگزاری امتحانات فرصت داشتم، از تصمیم خود منصرف نشدم و آن دو دلیل داشت: اولاً فکر می کردم در همان مدت سه ماه بخشی از درسها را خواهم خواند، ثانیاً آشنایی با سوالات خود تجربه ای می شد تا سال آینده با آمادگی بیشتر در امتحانات شرکت کنم. همانطور که پیش بینی می شد مردود شدم اما حاصل این تلاش ، اندوختن تجربه فراوان بود. چون تصمیم داشتم در این کار موفق شوم، از پای ننشستم و برای شرکت در امتحان سال بعد، بار دیگر مطالعه کتابها را از سر گرفتم.
پشتکار و سختکوشی نجاتم داد

برنامه روزانه ام به قرار زیر بود: برای قبولی در امتحان ششم متوسطه به کلاس تقویتی می رفتم، ساعاتی از روز را به حرفه معلمی می پرداختم و برای کسب درآمد بیشتر کار دومی هم دست و پا کرده بودم. گرچه حجم زیاد کارها بر دوشم سنگینی می کرد و برنامه فشرده ای پیش رو داشتم، اما بالاخره با تلاش و زحمت شبانه روزی موفق به دریافت دیپلم با معدل 12.58 شدم و از آنجا که آمادگی چندانی نداشتم، در کلیه کنکور ها از جمله کنکور دانشکده حقوق رد شدم و هیچگونه موفقیتی  به دست نیاوردم. این شکست گرچه ناراحتم کرد، اما دلسرد نشدم. بلافاصله تصمیم گرفتم خود را برای امتحان بعد آماده کنم و این بار بجای کلاس تقویتی ششم به کلاس کنکور رفتم. باز هم در رشته حقوق پذیرفته نشدم، اما در دانشکده ای دیگر رتبه سوم را احراز کردم. شکست دوباره مرا بیش از پیش اندوهگین کرد اما در عین حال باعث امیدواریم شد، زیرا یقین داشتم با کمی کوشش و جدیت به آرزوی قلبی ام یعنی قبولی در دانشکده حقوق خواهم رسید. در دانشکده ای که قبول شده بودم ثبت نام کردم اما از آنجا که هدف نهایی ام موفقیت در رشته حقوق بود، دوباره تلاش را ار سر گرفتم. متاسفانه هنوز دو سه ماهی نگذشته بود که وزارت علوم بخشنامه ای صادر کرد که براساس آن کسانی که بیش از 25 سال داشتند، نمی توانستند به دانشگاه تهران راه یابند. ورود به دانشگاه ملی نیز مستلزم احراز معدل بالای 13 بود که من فاقد این شرط بودم.

به نظر می آمد همه در ها برویم بسته شده است، زیرا پیش از رسیدن به هدف نهایی و بی آنکه خود هیچ دخالتی داشته باشم، در نیمه راه متوقف شده بودم. اگر کمی ، بله فقط کمی تعلل می کردم، باخته بودم. افکاری چون قسمت نبود یا حتماً سرنوشت دیگری  داشتم کافی بود اراده ام را سست کند، به خصوص که در دانشکده ای دیگر مشغول تحصیل بودم و معدلم هم کمتر از 13 بود. اما این اتفاق مرا از پای نینداخت. با خود فکر کردم حتماً راه دیگری وجود دارد که مرا به هدف اصلی ام برساند. پس از کمی تعمق به این نتیجه رسیدم که باید همه چیز را از نو شروع کنم. یعنی دانشکده را رها و خود را برای گرفتن دیپلم ادبی با معدل بالاتر آماده سازم. گرچه تصمیم مهمی بود و امکان عدم موفقیت در آن نیز بسیار ، اما نتوانست مانع از شروع دوباره شود. اتفاق پیش آمده شاید دستیابی به هدفم را به تعویق می انداخت، اما نمی بایست بر سر راهم مشکلی فراهم می ساخت. بلافاصله  عبارت "خواستن توانستن است" را با خطی درشت روی یک ورقه کاغذ نوشتم و آن را جایی قرار دادم که با دیدنش در ادامه کار مصمم تر شوم.

سال بعد موفق به اخذ دیپلم با معدل 13.8 شدم و از آنجا که چهار سال پیاپی  تلاش کرده و از آمادگی زیادی برخوردار بودم، همان سال در دانشکده حقوق پذیرفته شدم.

پس از اتمام دانشکده حقوق ضمن داشتن کارهای تجاری در شروع انقلاب وکیل دعاوی شدم. دو سه سالی از دریافت پرونده وکالتم نگذشته بود که تصمیم گرفتم به خارج از کشور بروم و تحصیلاتم را ادامه دهم. وقتی فکر ادامه تحصیلات را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم گفت.... خوبش رفته بدش مانده برای چه می خواهی سر پیری بروی درس بخوانی. به او گفتم مردی 42 ساله تصمیم گرفت پزشک شود. اما از آنجا که تردید داشت آن را با یکی از دوستانش در میان گذاشت. دوستش پرسید برای پزشک شدن چند سال باید درس بخوانی، جواب داد هفت سال. پرسید آن موقع چند سالت می شود؟ گفت معلوم است 49 سال. پرسید حالا اگر درس نخوانی چند سالت می شود، با خنده گفت باز هم 49 سال، سرانجام دوستش گفت، اما فرقش در این است که در حالت اول یک پزشک 49 ساله خواهی بود ولی در حالت دوم نه!

دوستم که حاضر نبود این منطق را بپذیرد متوسل به "منطق تراشی" شد و برای ثابت کردن حرفش مطالبی گفت که بالاخره با خواندن این شعر او را مجاب کردم:

در مذاکره با دوستم به یاد این جمله یکی از دانشمندان می افتم که می گوید:" بعضی ها در 40 سالگی چشم از جهان فرو می بندند ولی در سن 80 سالگی وفات می کنند." یعنی پس از 40 سالگی چیزی نمی آموزند بلکه آموخته های خود را تکرار می کنند. شاید این داستان موضوع را بهتر روشن کند: مردی پیش رئیس خود رفت و گفت چرا فلان کارمند که فقط 3 سال سابقه کار دارد را به شغل بالاتری منصوب کرده اید ولی من که 15 سال سابقه کار پیش شما دارم، ارتقا رتبه نداشته ام؟ مدیر گفت آن مرد هر هفته و هر ماه در حال رشد بوده ولی شما تجربه سال اول خود را 15 سال است که تکرار می کنید. آن مرد پرسید پس چرا من را نگه داشته اید؟ مدیر گفت: چون ما به کارمند های متوسط هم نیاز داریم. خلاصه حدود شش سال در آمریکا ماندم. فوق لیسانسم را در رشته روانشناسی مشاور خانواده گرفتم. حدود بیست واحد از درس دکترا را گذرانده بودم که به خاطر مشکلات عدیده ای ناچار به بازگشت به ایران شدم ولی آنرا در اینجا بصورت مکاتبه ای ادامه دادم تا اخذ درجه دکترا در رشته مشاور خانواده و رفتار درمانی از پای ننشستم. در سالهایی که در آمریکا بودم بیش از 200 مقاله در مجلات و روزنامه های آنجا نوشتم که همین تمرین نویسندگی موجب ادامه راهم در ایران شد. پس از ورود به ایران فقط در امر مشاور خانواده به کار پرداختم. به شما نگفته بودم که شوق نوشتن و خواندن در سالهای چهارم و پنجم دبستان در من شعله ور شد به طوریکه امیر ارسلان نامدار، حسین کرد شبستری، چهل طوطی، سندباد و تقریباً همه کتابهای آن زمان را بارها دوره کرده بودم. خواندن همین  کتابها به قوه تخیلم که از بچگی  با من همراه بود کمک کرد، حتماً می دانید که بیشترین اختراعات و ابداعات غربی ها ناشی از تخیلات و رویاهایی است که سالها پیش از وقوع در مغز جوانان آنجا وجود داشته است من مخترع نشدم ولی در رشته نویسندگی هیچ وقت دچار کمبود خلق صحنه های مورد نظرم نشده ام. امیدوارم این حرفهایم رنگ خود نمایی نداشته باشد و از این که مجبور شدم گاهی از کلمه"من" استفاده کنم . همچنین در بعضی از صحنه ها پرده از اقدامات خود بردارم مرا خواهید بخشید. قصد و غرضی نداشتم جز آنکه شاید جوانان با خواندن این سرگذشت، خود را بیشتر باور کنند. دلم می خواهد قبل از اینکه بقیه سرنوشتم را برایتان تعریف کنم، خاطره ای که با یکی از همشهریانم دارم را برایتان نقل می کنم. بعد از اینکه از آمریکا برگشتم به اتفاق شوهر خواهرم که سابقاً معاون بانک ملی نطنز بود و دوستی عمیقی با شخصی به نام محمد آقا داشت، به ملاقاتش رفتیم. او پس از مدتی خوش و بش ازمن پرسید" اصغر آقا این ها چیست به زنخندانت چسبانده ای؟"( منظورش ریش بنده بود). چون از روحیه  طنز گوییش با خبر بودم، گفتم به اینطور ریش ها می گویند ریش پروفسوری. البته به ریش بزی هم معروف است."

خود را به کوچه علی چپ زد و پرسید: پروفسور یعنی چه؟ جواب دادم" به افرادی که زیاد درس می خوانند و به خارج می روند، دوره هایی را می بینند و اینگونه ریشها را می گذارند می گویند پروفسور"
با خنده گفت" اصغر جان، پس تو غصه نخور.اگر پروفسور نشدی لااقل ریش اش را داری!"

آن قدر این حاضر جوابی اش برایم شیرین بود که از ته دل خندیدم. روحش شاد که پس از مرگش هم مارا می خنداند و شاد می کند.در همان روز از من خواست که کمی درباره انقلاب صحبت کنم، من که از حرف زدن با او خوشحال بودم درباره سیاست و انقلاب مدتی داد سخن دادم و او که بر حسب  تصادف خیلی خوب به حرفهای من گوش می کرد یک باره گفت، اصغر جان حرفهای شما هر کدام یک میلیون می ارزد ولی چه کنم که بازار کساد است و فعلاً خریداری پیدا نمی شود، با این حرفش می خواست از پر چانگی من جلوگیری کند. هرسه به خنده افتادیم و خوشحال روز خوبی را پشت سر گذاشتیم. خاطره دیگر بشرح زیر است: یک دفعه که شاه آمده بود نطنز و آنجا را خیلی خوش آب و هوا یافته بود به اطرافیان گفته بود، نطنز مثل کشور سوئیس است. یکی از نطنزیها که ازین حرف شاه خیلی خوشش آمده بود، هر جا می نشست، آن را نقل می کرد که شاه گفته نطنز شبیه سوئیس است.. یکی از دوستان که دیگر حوصله اش ازین حرف سر رفته بود، به آن همشهری می گوید،" پاشو پاشو، دکانت را ببند، حتما شاه سوئیس را ندیده که گفته نطنز مثل سوئیس است.

طی این سالها مشغولیت من به شرح زیر بوده است:

بعد از ظهرها به کار مشاوره با خانواده ها می پرداختم، خانم ها و آقایانی که می خواستند ازدواج کنند  به من مراجعه می کردند، برایشان معیار های ازدواج را شرح میدادم که این روزها این مطالب را در CD های صوتی و تصویری جمع کرده ام و برای اینکه مراجعین هزینه مشاوره زیادی ندهندآنرا به آنها می دهم و در صورتی که سوال مهمی داشتند آنگاه به من مراجعه می کنند. کتابهایی در خصوص تفاهم در خانواده  و رفع اختلافات خانوادگی مثل" زن امروز، مرد دیروز"، "تفاهم"، "خانواده خوشبخت"( که این آخری حاصل سخنرانیهای رادیویی ام بود) نوشتم تا زنان و مردانی که فرصت مراجعه به مشاور نداشته باشند از آنها استفاده کنند. کتابهای دیگر به نام" تسخیر قلب "برای برای زنان و مردان نوشتم تا بدانند چگونه باید به قلب همسر خود وارد شوند. کتاب دیگری به نام "زنان و مردان عاشق چه کسی می شوند" نوشتم تا آگاهی زوجهای جوان بالا برود و شناخت نسبی از روانشناسی خود و همسرشان بدست آورند و سالهای نخستین زندگی را با تفاهم و شادابی سپری نمایند. کتاب دیگری  به نام "پرسش و پاسخ در حقوق خانواده" نوشته تا پدر و مادران و همینطور زوجهای جوان اطلاعات کافی  در مورد خواستگاری، نامزدی، بله برون، مهریه، جهیزیه، شروط ضمن عقد و غیره داشته باشند تا در عقد و ازدواج فرزندان خود اشتباهی مرتکب نشنود که بعداً پشیمان شوند.کتاب دیگری به نام" نوجوانان چه می گویند" نوشته تا والدین بتوانند رابطه بهتری با نوجوانان خود داشته باشند. در رشته بازار یابی و موفقیت در کار، شغل و موفقیت در زندگی کتابهایی را نوشته که کتاب" راز موفقیت در بازار کار" به چاپ بیستم رسیده است، کتابی است بسیار خواندنی که فروش فوق العاده ای داشته زیرا با خلق و خوی افراد ایرانی و تجارت در ایران همخوانی دارد. کتاب دیگری که به نام" راز موفقیت در زندگی" است که حاصل تلاش اینجانب در طی 8 سال و مطالعه 100 کتاب خارجی و داخلی می باشد و در حال حاضر نایاب است. در کنار مشاوره به نوشتن بیش از 3000 مقاله در مجلات روزهای زندگی، خانواده سبز، فضیلت خانواده، شادکامی و موفقیت، جوانان امروز، مجله موفقیت و غیره پرداخته ام . ضمناً بیش از 1500 مصاحبه و مقاله در روزنامه های همشهری، جام جم، همبستگی ، قدس، مردم سالاری، اعتماد ملی، اعتماد و غیره نوشته ام. حدود 12 سال است که در رادیو و تلویزین فعالیت مستمر داشته ام و بیش از 2000 برنامه در صدا و سیما توسط اینجانب به اجرا درآمده است. همراه این برنامه ها از 15 سال پیش تا کنون موسسه " راه کمال" را بر پا کرده ام که موسسه ای است فرهنگی که در کار  خود شناسی و خود یابی به زبان ساده و عملی به خانواده ها امداد می رساند. چند ماهی است که اقدام به راه اندازی مجله "راه کمال " کرده ام. گرچه این مجله سابقه 3 سال انتشار را دارد ولی 6 ماه است که مستقیماً توسط اینجانب و همکارانم به چاپ می رسد. در این مجله بیش از 70 نویسنده ، کارشناس ، پزشک و متخصص با اینجانب همکاری می کنند. این مجله در سه بخش یا سه گام فعالیت دارد: گام اول،  تفاهم در خانواده ، گام دوم، موفقیت در کار و تحصیل و گام سوم بهداشت روح و جسم. این مجله با سایر مجلات زرد، پر سر و صدا که تیتر های جنجالی دارند کاملاً متفاوت است. این مجله سعی کرده نیاز خانواده ها را در این سه بخش فراهم نماید. اگر یکبار آنرا تهیه بفرمایید یقیناً مشتری پرو پا قرص آن می شوید.

آخرین به روز رسانی ( یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۲۳)

منبع : سایت دکتر کــــیهان نیا

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

پدیده ای بی سابقه در حمایت از فرهنگ و زبان نطنزی۱۳۸٩/٥/۱٠

زبان، عصاره فرهنگی نسلی به نسلی دیگر است. زبان هر ملت، موهبتی است که رایحه‌ی آداب آن ملت را دارد. دانستن قواعد و رموز هر زبان می‌تواند دریچه‌ای باشد بسوی آفاق و زوایای یک سرزمین. حلقه‌ی اتصال و ابزار سازگار شدن است. کشور ما سرشار است از تنوع و فراوانی گویش‌ها، لهجه‌ها و زبان‌های متفاوت و این در نوع خود کم نظیر است. کمتر کشوری را سراغ دارم که مانند کشور بزرگ ایران در عین تنوع قومی دارای چندین گونه زبان و دهها گونه گویش و لهجه باشد. آقای عباس دهقانیان موسیقیدان، آهنگساز، خوشنویس، شاعر، پژوهشگر و نویسنده، برخاسته از خطه سرسبز و خرم و هنرخیز و هنرمندپرور نطنز، اخیراً کتابی مفصل در خصوص زبان و گویش نطنز، برشته تحریر و تألیف درآورده‌اند. کتابی است نفیس و ارزشمند که خواننده را با غنای ادبی و فرهنگی این بخش از سرزمین پهناور، آشنا می‌کند. پیشگفتار این کتاب با وارد شدن در بحث اقتصاد، فرهنگ، ادب و زبان نطنز، آشنایی مختصری با موضوعات مطرح شده به خواننده ارائه می‌دهد که البته حاصل پژوهش‌های خستگی‌ناپذیر مؤلف، می‌باشد.

کتاب مزبور که با نام فرهنگ جامع زبان و گویش نطنز وارد بازار فرهنگ و ادب گردیده است شامل سه بخش عمده می‌باشد. بخش اول بخش واژه‌ها است که لغاتی بصورت طبقه بندی شده مانند واژه‌های مربوط به خانواده، اسباب و لوازم، واحد شمارش، حیوانات، خوردنی‌ها، اعضای بدن و همچنین معادل آنها در گویش نطنز، ارائه می‌شود. بخش دوم به ضمایر شخصی اشاره دارد و بخش آخر مربوط به افعالی همچون ایستادن، بردن، پوشیدن، شنیدن و سایر موارد می‌شود.

این کتاب در قطع وزیری، در 1000 صفحه، با قیمت 10000 تومان و تیراژ 2000 نسخه توسط انتشارات پرشکوه در سال 1386 شمسی روانه بازار کتاب گردیده است.

در خاتمه ضمن تشکر و تقدیر از تلاش‌های مستمر و مشتاقانه‌ی همشهری و استاد گرانقدر جناب آقای عباس دهقانیان و آرزوی توفیق روزافزون برای ایشان، امیدوارم تمامی اقوام مختلف ایران در حفظ و ارتقای این ودیعه‌ی پرشکوه فرهنگی که میراث ارجمند آبا و اجدادی است دقت و اهتمام خاص مبذول فرمایند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

این راه من بود وبلاگی از وحید معینی جزنی۱۳۸٩/۳/٢٩

سنگواره ای در حاشیه بزرگراه

آهای اهالی شهر ...

 

اگر روزی توفیـق، یار شـد و به هـر نیتی عـزم دیـدار شـهر اصفهـان یا سـایر نقـاطی که در مسیر بـزرگـراه اصفهــان قرار دارنـد، کـردید ، حـوالی شهر مصفای نطنز ، تقریباً شش کیلومتری شهر ، نیم نگاهی به حاشـیه‌ی بزرگــراه بینــدازید و گـالـری بـزرگ زمین شـناسی که نامش کـوه سـرفراز چـلـک است نظـاره کـنیـد. این کوه ، تماشاگه راز است. شـاهد غـم‌هـا و شادی‌های مردم دامنه‌نشـین بوده. کـوهی است با اَلوان سـیـر و روشـن که هـر چـه از پایین که کـبـودین و گاه با سـرخی اُخرایی عجین است به سمت بــالا می‌روی روشن‌تر و به رنک خــاک درمی‌آید. بطور آشـکار ، لایــه‌هـای عمـر را در هر بخش از آن شاهد خواهی بود.

وجود سنگواره‌های متنوع که بعضی از آنها منقوش به اندام موجودات آبزی هستند حکایت از پارینه‌گی این اثر طبیعی و فرسایشی می‌کند. خوب دقت کنید این کوه ادامه رشته‌کوهی است که آغازش از فرسنگ‌ها آنطرف‌تر شروع شده است که نامش در اصطلاح محلی « چرخه » است و بسیار مسمّی است این نام.

گویا می‌چرخد و می‌چرخد تا به این نقطه برسد. از همه مهم‌تر در پای همین برج سراپا حیرت ، روستایی در حاشیه‌ی بزرگراه قرار دارد که زادگاه آبا و اجدادی من است و نام شریفش جزن است و سادگی و خلوص حتی از نامش نمایان است.

ضمن درج نمایی نمایان از قامت خمیده‌ی این قائمه‌ی رنگین جامه ، شما را نقشه‌ی راه نموده‌ام در ذیل این پست که راه را گم نکنید. حتماً بروید و لبی تر کنید و دمی بیاسایید. شبی را در این خطه منزل کنید.

مرحوم حسن سمنانی جزنی در وصف کوه چلک سروده است:

در جزن کوهی است نام او چلک          ســنگ او خــارا و خــاک او سـبک

مرتفـع کـوهی است اما بی گیاه          رأس او زرد است و پاییـنش سیاه

پور محـمـودی است انـدر پــای او          چشمه‌ی آبی است در سفلای او


چشم‌ها را باید شست. جور دیگر باید دید

کــافی است چشــمان خود را ببـــندید و تجســم کنیــــد، محل زندگی‌تان، محل کارتان یا زادگاه پدری‌تان از فراز فاصـــله‌ی 150متری و بلکه بیش‌تر چـــگونه است؟ ترکیب ابنیه ، شوارع ، اشــجار و اراضی اطراف چه وضعــیـتی نسـبت به هــم دارند؟ بطـــور کل ناحیـــه‌ی مــوردنظر چه رنگی است؟ ... آری بســیار رویایی است و این آرزویی است که یکصد سـال پیش ، اخوان رایت را بر آن داشت تا دست بکار تولید ابزار پرواز شوند. میـل غریبی است خیــزش، و از فــراز، دیـدن و سـیر و سلوک و ...

تقریباً 8 سال پیش، سرویس GoogleEarth از طریق ارائه‌ی یک بسته‌ی نرم‌افزاری، امکان رؤیت نواحی گوناگونی از سطح زمین را فراهم نمود. کاربر، می‌توانست با چرخاندن کره‌ی فرضی و انتخاب یک موقعیت، مثلاً شهر تهران ، تصویری هوایی از موقعیت مورد نظر داشته باشد. ولی این امر ، بخصوص در کشور ما دو مشکل در بر داشت: یکی لزوم دانلود نرم‌افزار مربوطه و نصب آن که وقت‌گیر بود و دیگری بستر نامناسب اینترنت در ایران که مضاف بر علت بود.

گمان می‌کنم 2 سال پیش بود که GoogleEarth از طریق سایت Panoramio مبادرت به ارائه‌ی این تکنولوژی بدون نصب نرم‌افزار نمود و اینک با توجه به بهبود نسبی شرایط ارتباطی (توسعه‌ی ADSL و تکنیک‌های مدرن‌تر) مسائل فوق‌الذکر تا حدودی مرتفع گردیده است.

اما بعد : تصویری که در ذیل این پست ملاحظه می‌کنید توسط سایت Panoramio از فراز فاصله‌ی تقریبی 150 متری روستای جزن نطنر برداشته شده. توصیه می‌کنم برای رؤیت بهتر تصویر ، بر روی آن رایت کلیک نموده و در کامپیوتر خود ذخیره نموده و آنگاه تصویر را با دقت بهتری ببینید. مطمئن باشید تمامی زوایای روستا حتی حیاط منازل ، قابل درک خواهد بود.

تصویر پانورامیو از جزن

تصویر هوایی روستای جزن برگرفته از سایت پانورامیو

فرضیه‌هایی که به حقیقت بسیار نزدیک است و کهنسالان روستا ، سینه به سینه از اسلاف خود نقل نموده‌اند این است که روستای جزن از ابتدا در این محدوده‌ی جغرافیایی که ملاحظه می‌کنید، قرار نداشته و در قرون پیش، در شمالی‌ترین بخش از زمین‌های متعلق به این روستا یعنی حدود چاله‌کره تا ویشگون قرار داشته و دلیل ادعایشان مسجدی است موسوم به مسجد میان ده که البته از آن مسجد فقط فونداسیون و بخشی از محراب و چند طاقچه، باقیمانده که تصور نمی‌کنم هم اکنون که این متن تحریر می‌شود همین‌ها هم بجا مانده باشند. شنیده‌ام اخیراً حفاری‌های غیرقانونی نیز در آن صورت گرفته است که جای تأسف دارد.
من این مسجد را از نزدیک دیده‌ام. جالب است که محراب و طاقچه‌ها یابقولی رف‌ها در سطحی پایین‌تر از معمول قرار دارند که گویای پایین بودن سطح اصلی مسجد است و بیننده در واقع بر روی تلی از خرابه‌های مسجد ایستاده است.

تصویر عریض چلک

علی ایحال موقعیت مسجد مورد نظر در کانون مرکزی روستا قرار داشته و در حال حاضر از نزدیکترین محل مسکونی روستا ، بطور تقریبی 300متر فاصله دارد. به مرور زمان و در راستای تأمین امنیت و دسترسی به منشأ مایه حیات و حفر قنوات، تمایل به ساخت و ساز در مکان فعلی بیشتر شده بلکه دقیقاً گسترة آن محدود به اطراف قلعه‌ی معروف می‌شود. جالب‌تر آنکه این محدوده بطور محسوسی در حال توسعه به جانب جنوب یعنی قریه دستگرد است.


ارباب اسدالله

عمارت مرحوم حسن سمنانی جزنی (ارباب حسن اسداله) سال ۱۳۷۰

عباراتی که حضورتان تقدیم می‌نمایم مبتنی بر قول آنهایی است که از نزدیک با حال و هوای جزن مأنوسند. الغرض: اشتیاق من و آنهایی که اینچنین به این روستا عشق می‌ورزند ، مطمئناً و اساساً خرابه‌ستایی و سنگ‌نوازی و خشت‌نگری و خاک‌پروری نیست. واقع گرایانه بگویم که این روستا اهمیت دیوار چین و زیبایی شهر فلورانس و اوج وفاداری به معماری سنتی در شهر شفیلد انگلیس را ندارد، لیکن من و هم‌قطارانم به مکاشفه‌ی فرهنگ و آیینی در این روستا رسیده‌ایم و خاطراتی بیاد ماندنی و نشاطی در سپری نمودن ایام در آن که با دیوار چین و معبد پارتنون در یونان و قله‌ی مون بلان در آلپ و قلعه‌ی باکینگهام انگلیس معاوضه نمی‌کنیم.
هرگز نمی‌خواهم شعار بدهم و هرگز تصوری از ذهنیت بچه‌های این دوران ندارم ولی جزن بهترین جا برای پناه بردن به خود و بهترین فضا برای نزدیکی به خدا و شناخت او بود. شیرین‌ترین شب نشینی‌ها و ملیح‌ترین مزاح‌ها و سالم‌ترین اوقات در جزن بسر شد.
قلمم را جلا میدهم به این بیت از حافظ و دعوت از شما برای دیدن عکس‌هایی از روستای جزن.

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟     ساقی کجاست؟ گو سبب انتظار چیست؟

هـر وقت خوش که دست دهـد مغـتنم شـمار      کس را وقوف نیست که انجام کار چیست


بخش جنوبی روستای جزن و نمای کوه چلک سال ۱۳۶۹


 سیه پوشان در روستای جزن

آنچه اکثر شیعیان از پیشوای سوم ، حضرت امام حسین علیه السلام می‌دانند غالباً مربوط به دوران پس از امتناع از بیعت با یزید است که امام در این زمان بخش عمده‌ی عمر شریفشان را سپری کرده بودند. مرگ معاویه در تاریخ 15 رجب سال 60 هجری بوقوع پیوست و بنا به وصیت جفاکارانه‌اش علی‌رغم عهدی که با پیشوای پیشین ، حضرت امام حسن علیه السلام بسته بود ، یزید را پس از خود بعنوان جانشین معرفی نمود. لاجرم زعمای قوم در آن روزگار بر بیعت با یزید ، گردن نهادند مگر حضرت حسین (ع) که طالب عمل به عهد برادرش حسن (ع) بود. پس می‌توان گفت تمام حماسه‌ای که بنام حماسه‌ی حسینی شناخته می‌شود و جهان را تحت‌الشعاع خویش قرار داده است و این همه پیروی و علاقه در دل‌ها ایجاد کرده است بلحاظ محدوده‌ی زمانی در عرض تقریباً هفت ماه اتفاق افتاده است. (از رجب سال 60 تا محرم سال 61). هفت ماهی که سراسر ، نکته و درس و حکمت است. اما چگونه است که بیشترین مودت در میان ما ایرانیان بوجود آمده است. تو گویی امامان را ایرانی می‌دانیم سیر و سلوک و رفتارشان را همزاد پنداری می‌کنیم. بهترین مرثیه‌ها را که خود بسان آیه و الهامی غیبی است همچون مرثیه‌ی محتشم کاشانی برای وجود نازنین ایشان می‌سراییم و هر سال در ایام سوگواری‌شان گرد هم آمده و حرکت‌شان را قدر می‌نهیم و برای همراهی و همدلی با کاروانش اظهار آمادگی می‌کنیم.

تجمع در میدان ده

تجمع عزاداران در میدان روستا مقابل قلعه

 

یکی از محورهای تجمع و همگرایی چندساله اهالی و فرزندان جزن در این ایام ، روستای جزن است که سال‌هاست با شکوه هر چه تمامتر برگزار می‌شود. آنچه حقیر بیاد دارم از زمستان‌های سرد که مصادف با ایام سوگواری شده بود و مردم به هر شکلی با کمبود امکانات ، با کمال بی‌ریایی خود را به آنجا می‌رساندند تا از آن کاروان شور و احساس ، بهره‌ای نصیب کنند.

حبیب سمنانی و ذبیح اله

نفرات آخر از راست :  حبیب سمنانی ـ حجت سمنانی و ذبیح الله احمدی

جلوترین فرد « سعید احمدی جزنی » است

 

میان‌داری و نوحه‌سرایی در آن ایام تا جایی که من به یاد دارم مخصوص حاج میرزا حبیب کبیرسلطانی بود که سالهاست بصورت متمادی این شایستگی را به اثبات رسانده است. از درگاه خداوند متعال برای ایشان و خانواده‌ی محترمشان، سلامتی و طول عمر با عزت خواهانم.

عکسهای عمو حبیب

حاج عموحبیب کبیرسلطانی

 

آن ایام برای من و هم سن و سالان من که دوران پایان کودکی و آغاز نوجوانی را می‌گذراندیم همچون یک امتیاز بود و از مدت‌ها قبل برای حضور در جزن روزشماری می‌کردیم. برای‌مان فرصتی بود که باهم در محیطی آزاد باشیم. به صحرا برویم و خوش باشیم و برگردیم و بام‌های روستا را جولان‌گاه خود کنیم.

داخل حسینیه

جمع عزاداران در صحن حسینیه جزن

 

تصاویری که در این پست مشاهده می‌کنید مربوط به گذشته‌های بسیار دوراست. عده‌ی فراوانی از افراد حاضر در عکس ، رخت از این جهان برچیده‌اند و آنان که هستند مبتلا به انواع درد.

داخل خانه متروکه

نزدیک باغ خانم

  

 *این راه من بود

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

آموزش دوره مربیگری وداوری بدمینتون در نطنز۱۳۸٩/٢/٢٦

هیئت بدمینتون نطنز درنظر دارد یک دوره آموزش بدمینتون مقدماتی ویژه اوقات فراغت تابستان (نوجوانان-جوانان-بزرگسالان) برگزارنماید.

از خانمها وآقایان علاقه مند به این رشته مفرح ورزشی درخواست می شود با شماره تلفن 4293608 روح اللهی تماس حاصل نمایند.

لازم به ذکر است تنها هزینه لوازم ورزشی وبیمه ورزشکاران دریافت خواهد شد.
----------------------
باتوجه به آمادگی هیئت بدمینتون نطنز مبنی بربرگزاری آموزش دوره مربیگری وداوری بدمینتون ،ازعلاقه مندان دعوت می شود جهت ثبت نام با شماره تلفن 4293608 روح اللهی تماس حاصل نمایند.

لازم به ذکر است هزینه حضور در هردوره(مربیگری یا داوری) حدود 300.000 ریال خواهد بود.

دوره های مذکور درصورت به حد نصاب رسیدن افراد برگزار خواهد شد.

روابط عمومی هیئت بدمینتون نطنز

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

صعود به ارتفاعات کرکس نطنز مطلبی از کانون کوهنوردی فرهنگسرای بهمن۱۳۸٩/۱/٢٤
ساعت 6:35 صبح روز پنج شنبه ۲۷ آذرماه  به همراه گروه کوهنوردی کارکنان و اساتید دانشگاه تهران به سرپرستی آقای امجد امیری از میدان انقلاب تهران عازم مرتفع ترین قله نوار حاشیه کویر بزرگ, قله 3888 متری کرکس شدیم.

کوهستان کرکس از منطقه مورچه خورت آغاز وبه دلیجان ختم می شود.  قله کرکس بر شانه یار همیشگی اش شاهین 3800 متری در میان برج های سنگی آرمیده است. رودهای فصلی زیبا حاصل بارندگی بین 200 تا 300 میلی لیتری. این منطقه است

مسیرهای صعود:

 1-مسیر جنوبی(کشه): جاده نطنز-اصفهان, طرق رود (25 کیلومتری نطنز), روستای کشه(5 کیلومتری طرق رود), متوسط زمان صعود از این مسیر 5 ساعت.

 2-مسیر شرقی(طامه): نطنز, روستای طامه(4 کیلومتری غرب نطنز), باغهای دراش در غرب روستا,  دره پاکدار در جنوب باغها, متوسط زمان صعود 6 الی 7 ساعت.

3- مسیرشمال شرقی (اوره): نطنز-کاشان , امامزاده سلطان گورآباد, روستای اوره, متوسط زمان صعود 7 ساعت

 4- مسیر شمال غربی (بیدهند):   18 کیلومتری جاده نطنز-کاشان(جاده قدیم), پل هنجن, بعد از روستاهای هنجن-چیمه-لوجر, روستای بیدهند, متوسط زمان صعود 5 الی 6 ساعت.

ما متداولترین مسیر, مسیر جنوبی کشه را برای صعود انتخاب کردیم,  اگر تابلوهای راهنما  در روستا را هم ندیدید, مردم خونگرم روستا مسیر را به شما نشان خواهند داد.

روستای کشه ساعت 12:15

ساعت 13 به مرتع بزرگ لیاسن می رسیم, در گذشته در ابتدای این مرتع مرغداری حاجی آباد بود, و امروز این مرتع تا قله به شرکت یزد رایان واگذار شده تا مجتمع تفریحی توریستی و تله­ کابین احداث کند, قسمتی از جاده خاکی هم جدول کشی شده.

ورود اتومبیل از این مسیر به مرتع لیاسن ممنوع است, برای ورود اتومبیل می توانید از مسیر روستای تار البته با وسیله ای غیر از اتوبوس بروید, هرچند در این صورت از میهمان نوازی پرسنل رایان یزد محروم می شوید.

 ناهار را میهمان چشمه اصفهانیها در مرتع لیاسن بودیم.
این هم حشرات اطراف چشمه
ساعت 13:30 از راه مالرو و جاده خاکی در شیبی خفته مسیر شمال را در پیش گرفتیم, ساعت 14:40 به انتهای مرتع رسیدیم, تعدادی درختان گردو, چند تخته سنگ بزرگ, چشمه لیاسن که نیمه خشک بود و دو تابلو نشانه انتهای مرتع لیاسن است.

فاصله 50 دقیقه ای درختان گردو تا آبشار که شیب تندتری دارد به  بالالیاسن مشهور است. تابلوی "خسته نیاشید" نوید نزدیک شدن به پناهگاه را می دهد.

بعد از گذر از شیب تند آبشار, جانپناه و پناهگاه مشخص می شود. ساعت 15:40 به پناهگاهی که در سال 1383 توسط مخابرات استان اصفهان در ارتفاع 3000 متری برقرار شده, رسیدیم

این پناهگاه شامل سه اتاق و یک سالن بزرگ به گنجایش دست کم 100 نفر است. به همت آقای احمد آرمان مسؤول پناهگاه اتاق ها و محوطه تمیز و چراغ علاءالدین  مهیاست.

رود فصلی در کنار پناهگاه جریان دارد
چشمه ای هم در کنار پناهگاه است
هزینه اقامت هر نفر، هزار تومان  است. و بعضی از دوستان حکم صعود به کرکس به  مبلغ 2000 تومان را هم دریافت کردند

کمی بالاتر از پناهگاه جان پناه کرکس است که توسط فدراسیون بنا شده, هرچند با وجود پناهگاه کمتر کسی از آن استفاده می کند اما هیچ منفذی ندارد و گرمتر از پناهگاه است

ساعت 21 خواب باش و 4 صبح بیدارباشی بود بر جماعتی که شب را تا صبح در میان نجوای دو تن از میهمانان و ملودی خر و پف دوستان خواب و بیدار بودند. 90 دقیقه زمان لازم بود تا دل از پناهگاه بکنیم و 5:30 راهی قله شدیم.

بعد از 20 دقیقه صعود به تابلویی می رسی که دو راه پیش رویتان می گذارد: سمت چپ مسیر زمستانه و سمت راست مسیر تابستانه.

به دلیل احتمال ریزش بهمن در مسیر تابستانه, معمولا زمستانها از مسیر زمستانه که طولانی تر اما امن تر است استفاده می شود. تعویق یک هفته ای برنامه توسط سرپرست بی حکمت نبود, بهمن فرو ریخته بود و ما از یال بهمن و مسیر تابستانه صعود کردیم


نمایی از قله شاهین


 

ساعت 7:30 به خط الراس رسیدیم


 

از خط الرالس به سمت غرب می رویم تا ساعت 8 صبح پای بر بام کرکس گذاریم


بر روی این لوح بر قله کرکس نوشته شده است:

انسانیت قله رفیع یک کوهنورد

لوح یادبود زنده یاد مرتضی شهدایی کوهنورد محبوب هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما) که در تاریخ 21/8/72 در بازگشت از قله کرکس در ارتفاعات کشه و تامه به ابدیت پیوست. یادش گرامی باد


 

حشره ای که در ارتفاع 3888 متری در باد و سرمای شدید و گرمای سوزان زندگی می کند


 ساعت 8:20 قله را به سمت پناهگاه ترک کردیم, حدود 10 صبح به پناهگاه رسیدیم, کوله ها را جمع کردیم و ساعت 13 به اتوبوس در ابتدای مرتع لیاسن رسیدیم


دکتر صراف زاده بانی خیر شد تا تنها سفره مشترک هفت نفری گروه پهن شه, کوه نمادی از سخاوته و بی شک مشخصه بارز کوهنورد و گروه کوهنوردی سفره مشترکه, کاش هر گروهی یه خانم جمالی داشت تا همه رو سر یه سفره جمع کنه و نه تنها همنورد تازه وارد بلکه کوهنوردان دیگه هم در اون شریک شن, چه چیزی به اندازه سفره مشترک می تونه باعث صفا و صمیمیت گروه شه, شاید این یکی از دلایلیه که بچه های گروه فرهنگسرا رو مثل اعضای خانوادم می دونم و دلم براشون تنگ میشه


آقای حسینی یه فلاسک 1.8 لیتری آورده بود تا نصیحتها و لبخندهای معنی دار رو بشنوه و ببینه اما تنهایی چایی نخوره


 

آقای دکتر مشفق از برنامه تالاب گاوخونی می گفت, تالابی در آستانه کویر, زیستگاه پرندگان مهاجر از جمله فلامینگوها که به علت شوری آب, موقعیت جغرافیایی و مشکلات دسترسی به آن در گذشته- کمتر با اقدامات سودجویانه بشر دستخوش تغییر شده بود, استخراج سنگ از کوه سیاه تنها کوه مجاور تالاب از جمله  زخمهاییه که بر پیکره تالاب وارد شده, چقدر خوبه تا بهشتی دیگه نابود نشده حداقل ببینیمش.

در پایان ساعت 19 روز جمعه به تهران رسیدیم.

با سپاس فراوان از سرپرست محترم برنامه و همه همنوردان.

حسین آدوسی

 

منبع : کانون کوهنوردی فرهنگسرای بهمن

 

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

مراسم ایینی روایت نینوا اریسمان نطنز۱۳۸۸/۱۱/۱٦

بسم رب الحسین

 
روستای تاریخی اریسمان از توابع بخش امامزاده آقاعلی عباس (ع) که در 20 کیلومتری شمال شرقی نطنز و 7 کیلومتری جنوب غربی شهر بادرود در استان اصفهان واقع شده است .اکنون به گواه باستان شناسان بین المللی به عنوان پایتخت فلات مرکزی ایران نام گرفته است .چرا که اولین کوره های ذوب فلز در حدود 6000 سال پیش در این روستا کشف شده است.

این روستا با پیشینه باستانی خود هر ساله در بعد از ظهر اربعین حسینی در سوگ حضرت سید الشهدا و یاران با وفایش در عزا و ماتم است و خیلی از دوست داران اهل بیت (9) از شهرستان های اطراف ونقاط ایران اسلامی به سوی خود می کشاند.

از طلوع خورشید روز اربعین حسینی در اریسمان تمامی مردم از زن و مرد و بزرگ و کوچک برای اسقبال و پذیرایی از میهمانان و زائرین حسینی مهیا می شوند.

دست اندرکاران مراسم آئینی روایت نینوا در محوطه 7000 متری محل اجرای مراسم کنار گلزار شهدا اریسمان حاضر می شوند و هر گروهی به کاری مشغول می شوند.

محوطه نینوای اریسمان ،کربلای معلا را در سرزمینی کوچک جمع کرده است.یک طرف نهر علقمه با نخل های دلسوخته ، یک طرف ماهور تل زینبیه و در گوشه ای هم گودی قتل گاه ، خلاصه اسباب عاشقی جمع است اگر دلسوخته حسین باشی.کنار محوطه اجرای مراسم دیگ های آش سنتی بر اجاق نهاده می شود تا از همه میهمانان پذیرایی شود.

گروهی خیمه های بنی هاشم را بر پا می کنند.گروهی اسب ها را گرم می کنند.کجاوه ها بر شتر بسته می شود .در همگانی دیگر کودکانی که ایفا گر خیمه نشینان حسینی هستند لباس هارا بر تن می کنند،چکمه ها و زره ها را می پوشند مردم ، اندک اندک بر سکوی کنار محوطه جمع می شون.ساعتی دیگر مراسم شروع می شود.همه در شور و ماتمند .باید بیایی و ببینی ، مراسم شروع نشده اشکهایت جاری می شود.

روایت نینوا از شهادت اخوت ابا عبدالله (ع)تا به اسیری بردن خاندان آن حضرت را به تصویر می کشد.

همان موقع که ذوالجناح با یال خونین به سوی خیمه ها می آید و خبر از شهادت حسین (ع) می دهد.راوی با نوای نی همراه می شود و با صوتی زیبا صحنه را برایت روایت می کند.

کودکان از خیمه ها بیرون می آیند و دور ذولجناح را می گیزند........

بازهم می گوییم باید باشی تا ببینی .

شتر ها را می آورند تا کودکان را سوار بر کجاوه ها به سوی کوفه ببرند .مراسم که پایان می گیرد دلت سبک می شود و بوی کربلا به مشامت می خورد غبار روز مرگی از تنت زدوده می شود و از ته دلت نوائی می شنوی :

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورد.




امسال هم روایت نینوا با شکوه تر از هر سال برگزار خواهد شد ....

روایت نینوای اریسمان همه ساله بعد از ظهر اربعین حسینی بزگرار می شود .



http://up./7/1264997208.jpg

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

نظر یکی از خواممدگان ذیل پست "جمالی کجایی که یادت بخیر"۱۳۸۸/٩/٢۳

نمی دونم چرا همه یه طرفه به قاضی می رند . من خودم یه کارمندم و در یکی از ادارات نطنز کارم می کنم خیلی فعال هستم همیشه بیشتر از تواتایی هام کار کردم . ولی هم کلاسی های قدیمی و همشهریهای محترم وقتی مرا می بینند انگار ارث بابای اونا رو خوردم . راستی کار کردن توی نطنز برای خود نطنزیها خیلی سخته اگه هر غریبه ای بیاد کار کنه عزیزه !!!!!ولی خودی هر کاری براتون بکنه انگشتش رو گاز می گیرید اون آقای جمالی که اینقدر دارید سنگشو به سینه می زنید کسی جرات نمی کرد پشت در اتاقش نفس بکشه حالا عزیز شد . من نه نسبتی با آقای دیهیم دارم نه چیز دیگه ولی همین طرز تفکر آدمایی مثل شماست که هیچ نطنزیی حاضر نیست اینجا بمونه

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()

شهید مرتضی سلمان طرقی۱۳۸۸/٩/٧

فرماندهان و شخصیت های شهید » سپاه پاسداران انقلاب اسلامی » لشگرها و تیپ ها » لشگر 10 حضرت سیدالشهدا(ع) » شهید مرتضی سلمان طرقی

مرتضی سلمان طرقی
    سال 1335 در خانواده ای متدین و زحمتکش در تهران به دنیا آمد. در سال 1355 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته ریاضی شد و در فرصتی که تا زمان اعزام به سربازی داشت، دیپلم نقشه کشی ساختمان را نیز با نمره های عالی کسب کرد. مرتضی برای سربازی به تیپ 55 هوابرد شیراز اعزام شد. از آنجایی که او فردی معتقد و هدفمند بود، از دوران سربازی بهترین استفاده ها را برد. او فنون جنگی و چتر بازی را به خوبی فراگرفت. در همین زمان؛ حضرت امام فرمان فرار سربازان از پادگان های ارتش شاه را صادر کرد. مرتضی در پی فرمان مرجع اش، خدمت سربازی را ترک کرد و به خیل مبارزان علیه رژیم ستم شاهی پیوست.
    پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مرتضی مجدداً به خدمت سربازی بازمی گردد و تا پایان خدمت در جهت اهداف انقلاب امام خمینی در ارتش به فعالیت می پردازد. در سال 1358 به عضویت سپاه پاسداران در می آید و از سوی مسوولان سپاه به عنوان مسوول حفاظت زندان اوین منصوب می گردد. با اوج گیری غائله کردستان، مرتضی که تاب ماندن در تهران را ندارد، با اولین گروه ها عازم منطقه غرب کشور می شود و در نبردهای سنندج و بوکان و دیگر شهرهای غرب کشور از خود رشادت های کم نظیری را بروز می دهد. با شروع جنگ تحمیلی و هجوم همه جانبه ارتش عراق به میهن اسلامی، راهی جبهه های جنوب می شود و در روزهای مقاومت جنوب، دلاوری های بسیاری از خود نشان می دهد. مرتضی در سرکوبی غائله بنی صدر و عناصر جبهه متحد ضدانقلاب فعالانه شرکت می کند. او در کنار مبارزات خستگی ناپذیر خود، تشکیل خانواده را نیز از یاد نمی برد. در سال 1360 کانون گرم خانواده را تشکیل می دهد. این ازدواج، بالی برای پرواز مرتضی می شود. با شروع عملیات الی بیت المقدس، او راهی جبهه خوزستان می شود و از سوی فرماندهی تیپ 27، همراه با سردار رشید اسلام کاظم رستگار، فرماندهی گردان میثم را در آخرین مرحله این عملیات به عهده می گیرد و در راه آزادسازی خرّمشهر، تلاشی چشمگیر از خود نشان می دهد. با پیروزی ایران در فتح خرّمشهر، دشمنان اسلام برای انتقام جویی از نهضت جهانی اسلام، مردم مسلمان لبنان را مورد تعرض وحشیانه خود قرار می دهند. اینجاست که سپاه محمّد(ص) برای دفاع از ملت مظلوم لبنان، راهی آن دیار می گردد. مرتضی نیز با این کاروان همراه می شود. سلمان طرقی در بسیج و آموزش نظامی شیعیان مظلوم لبنانی، فعالیت های چشمگیری از خود نشان می دهد. شهریور 1361، در بازگشت از لبنان و تشکیل تیپ 10 سیّدالشهدا، به دستور علیرضا موحّد دانش، مرتضی به عنوان مسوول ستاد تیپ منصوب می گردد. او در عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر چهار به عنوان مسوول محور در تیپ 10 سیدالشهدا انجام وظیفه می کند و سرانجام اسفند 1362 در عملیات خیبر، مزد جهاد خویش را از حضرت دوست دریافت می کند.

با تشکر از نگین کویر طرقرود

نوشته شده توسط نطنزی |لينک ثابت | پيام هاي ديگران ()